X
تبلیغات
خبردان
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
خبردان
خبردان در ابتدا جایی برای آموزش خبرنویسی بود. اما حالا جایی برای نشر تفکرات و هرازگاهی نوشته هاست.
گفت‌وگو با فریبا منتظرظهور نویسنده‌ای که «کودکان کار» کتابش را نوشته‌اند
بچه‌هایی که دوست ندارند کار کنند

محسن خسروجردی

«صحبت خیرخواهی نیسـت‌. آدم‌هــایی هستند که حرفی برای گفتن دارند و همان‌ها ابزار نشر را ندارند و عده‌ای هستند که حرفی برای گفتن ندارند و تمام امکانات را در انحصار خودشان گرفته‌اند.» فریبا منتظر ظهور با این نیت در سومین اثر خود «رویای من این است» سراغ بچه‌های کار می‌رود و کتابی از مجموعه نوشته‌های آنها منتشر می‌کند. از «منتظر ظهور تاکنون» مجموعه داستان هرازگاهی بنشین، «رمان هیاهوی کوهسار» و «آنیش» منتشر شده است.  
بگذارید از این‌جا شروع کنیم که اصلا چطور شد به خانه کودک مهر رفتید و کلاس داستان‌نویسی برگزار کردید؟
پیش از خانه کودک مهر، در ‌سال ۸۳ با خانه کودک ناصرخسرو در ارتباط بودم. اولین بار برای آشنایی با کودکان کار به خانه کودک ناصر خسرو رفتم. خبرنگار آزاد بودم. به فضا و بچه‌ها علاقه‌مند شدم و گزارشی از وضع بچه‌های آن مرکز در روزنامه چاپ کردم. ارتباط و علاقه‌ام بیشتر شد و چندین گزارش در این مورد تهیه کردم. فعالیت این مرکز مدتی متوقف شد. 
مدتی بعد در ‌سال ۸۶ فعالیت خانه کودک مهر دروازه‌غار با مدیریت خانم بشیری شروع شد و از روز اول همراه‌شان بودم. در کارهای NGO معمولا تقسیم‌کار خیلی مشخصی بین اعضا وجود ندارد و چون‌کار داوطلبانه است همه از دل و جان هر کاری از دستمان بر‌می‌آمد انجام می‌دادیم. 
اما وظیفه‌ای که به‌طور مشخص عهده‌دار شدم اداره سایت رایانه‌ای جهت ارایه و معرفی فعالیت‌های خانه کودک‌مهر بود. این همکاری ۵ ‌سال تا فروردین ۹۲ ادامه داشت.  در ‌سال ۸۹ چون شغلم داستان‌نویسی بود خانم بشیری پیشنهاد دادند با بچه‌ها قصه‌خوانی و نوشتن خلاق را شروع کنم و ببینم بازخوردشان چگونه است. پیش‌تر سعی کرده ولی بازخورد خوبی نگرفته بودند.   
کلاس‌های داستان‌نویسی چطور برگزار می‌شدند؟
این‌طور شروع کردم که برای کوچکترها یعنی اول تا سوم دبستان فقط قصه‌خوانی داشتم. از آنجایی که پدر و مادر ۹۹‌درصد بچه‌‌های تحت پوشش، سواد خواندن و نوشتن ندارند با عشق گوش می‌دادند، تشنه‌ شنیدن بودند. عاشق قصه‌هایی از دنیایی شیرین‌تر از آن چیزی که خودشان می‌دیدند، بودند. کتابخانه، خانه کودک هم خوب بود. کلاس خالی نداشتیم و کلاس توی اتاق خیاطی برگزار می‌شد.
در اتاق کوچکی زیر پله، روی موکت می‌نشستیم و دورتا دورمان روی میزها چرخ خیاطی و پارچه بود.  دایره می‌زدیم، بچه‌های خونگرم‌تر کنارم می‌نشستند. بعد کم‌کم دایره تنگ‌تر می‌شد و هر چه به آخر قصه نزدیک می‌شدیم بچه‌ها روی گردن و شانه‌ام بودند تا بدانند آخر قصه‌چه می‌شود. 
در آخر جلسه نیز به بچه‌ها کتاب می‌دادم ببرند خانه و هفته بعد بیاورند. برای بچه‌های چهارم تا سوم راهنمایی کلاس نوشتن خلاق برگزار شد. ارتباط با بچه‌ها به دشواری ارتباط با بزرگترها نیست. 
بچه‌ها خیلی زود می‌فهمند چه‌کسی دوست‌شان دارد و چه‌کسی ندارد.  چه‌کسی لحن فخرفروشانه دارد و آمده که آنها را به اصطلاح خودمان تربیت کند و چه‌کسی فقط قصد کمک دارد.  
یعنی هدف تربیت نبود؟
هدفم تربیت کسی نبود. کلاس‌ها صمیمانه برگزار شد. در اولین دوره هدف جمع‌آوری نوشته‌ها برای کتاب نبود. هدف  فقط تخلیه روحی بچه‌ها بود و مهم‌تر از آن افزایش اعتماد‌به‌نفس‌شان. اولین جلسه توضیح دادم، فرض کنید شما حرف‌های زیادی برای گفتن دارید اما چطور به گوش رئیس‌جمهوریتان می‌رسانید؟ خندیدند.
اولین انشا «نامه‌ای به رئیس‌جمهوری کشور خودتان»  بود. بیشتر بچه‌های تحت‌پوشش خانه کودک مهر بچه‌های مهاجر هستند. این بچه‌ها عصای پدر و مادرشان به معنای واقعی هستند.  نداشتن سواد بزرگترین درد است.
این بچه‌ها هر جا بروند باید به جای پدر و مادر بنویسند و بخوانند. خیلی زود متوجه اهمیت قضیه شدند. موضوع و هدف اصلی کلاس ارتباط برقرار کردن بین ذهن، دست و تبدیل کردن ذهنیات به کلمه و سپس جمله است.  هدفم تربیت نویسنده نبود. 
بعد چطور به فکر انتشار کتاب افتادید؟
دومین‌سال برگزاری کلاس‌ها، مدیریت پیشنهاد داد هدفمند‌تر کار کنم تا تبدیل به کتاب شود. ابتدای هر جلسه گفت‌وگو داشتیم، بعد مقاله یا داستانی خوانده می‌شد. آن‌چه قرار بود خوانده شود با دقت زیاد انتخاب می‌کردم. 
مثلا در مورد چوپانی که پزشک و جراح معروفی شد، یا زندگی هلن‌کلر و از این قبیل و بعد ساعت نوشتن بود و سپس خواندن نوشته‌ها. در پایان تابستان ۹۱ از بین انبوه نوشته‌های مربوط به سال‌های ۹۰ و ۹۱ تعدادی را جدا کردم. 
تمام مراحل کار ازجمله انتخاب نوشته‌ها، نحوه آماده سازی، پیداکردن ناشر و قرارداد به من محول شده بود. خیلی سخت ناشر پیدا کردم. برای ناشرهای زیادی کار را ارسال کردم. ناشرهای کودک می‌گفتند فقط فانتزی کار می‌کنیم. 
بعضی هم صراحتا می‌گفتند چون افغان هستند کار نمی‌کنیم. برخی از ناشر‌ها هم  بعد از تعریف و تمجید برای زحمتی که کشیده شده به بهانه‌ای کار را برمی‌گرداندند. سرانجام خانم صدقیان، مدیر نشر گل آذین  با وجود رکود بازار نشر و گرانی کاغذ، کار را پذیرفت و مراحل چاپ انجام شد.  
معمولا کلاس‌های داستان‌نویسی برای قشر مرفه جامعه برگزار می‌شود، چطور به این فکر افتادید؟
همیشه برای قشر مرفه برگزار می‌شود. با خودم گفتم یک بار هم برای کودکان کار برگزار شود. این بچه‌ها حرف‌های زیادی توی سینه حبس کرده‌اند که ابزار نشر آن را ندارند.  
حالا چرا بچه‌های کار؟ بچه‌های دیگری هم هستند که مشکلات دیگری دارند. 
من فرصت کار با بچه‌های کار را داشتم شاید اگر با بچه‌های دیگری ارتباط داشتم برای آنهاهم این کار را می‌کردم. هیچ بچه‌ای بر دیگری برتری ندارد. فقط فراموش نکنیم این بچه‌ها فراموش شده‌اند و جزو طبقه‌ای به حساب می‌آیند که در هیچ‌جای دنیا ابزار نشر افکار خود را ندارند. 
نوشته‌های این بچه‌ها در کتاب شما به نظر می‌آید که با نوشته‌های بچه‌های عادی‌تر فضای خیلی متفاوتی دارد، نظر شما چیست؟ به نظر می‌آید که این بچه‌ها بزرگ ترند. 
واژه «بچه‌های عادی‌تر» شما را تصحیح می‌کنم «بچه‌هایی با  شرایط عادی‌تر».
بله این بچه‌ها چون در اجتماع بزرگ شده‌اند و کودکی‌ نکرده‌اند، بزرگتر از سن‌شان هستند و مسلما نوشته‌هایشان متفاوت‌تر از هم سالا‌‌ن‌شان است. 
شما که با آنها کار کرده‌اید چه چیزهایی از آنها فهمیده‌اید؟ از قبل با کودکان کار آشنا بود‌ه‌اید؟ توضیح می‌دهید؟
بچه‌های کار چون سختی کشیده‌اند بسیار قدردان، با محبت، با معرفت و دوستان خیلی‌خوبی هستند.
بچه‌های کار درکنار سادگی کودکانه، دردمند و اجتماعی هستند و همچنین در مورد مسائل جدی زندگی می‌توانند با شما ساعت‌ها صحبت کنند و اینها به خاطر نوع زندگی‌شان است البته اگر اعتماد کنند، میل شدیدی به خروج از این شرایط دارند. 
خیلی از این بچه‌ها بیشتر دنبال کاسبی هستند و از نظر فرهنگی هم رشد خوبی نداشته‌اند، به نظرتان می‌توان در آنها با فعالیت‌هایی مثل همین کلاس داستان‌نویسی فرهنگ‌سازی کرد؟
برخی از این کودکان حتی از داشتن یک شناسنامه محرومند و نمی‌توانند جایگاهی در مدارس داشته باشند. جامعه آنان را برای کار پرورش می‌دهد. بسیاری در میان زباله‌ها به‌دنبال چیز بدرد بخوری‌ می‌گردند، برخی در کفاشی‌ها و کارگاه‌های نمور کوچک تولیدی کار می‌کنند. کودکان خیابان که به دستفروشی مشغول‌اند بخش کوچکی از جامعه کودکان کار را تشکیل می‌دهند، بخش قابل مشاهده و عیان این جمع هستند. آنها دنبال کاسبی نیستند. 
 اگر انشاها را بخوانید می‌بینید که آرزو دارند کار نکنند و درس بخوانند، بازی کنند و تفریح داشته باشند. همان چیزهایی که حقوق طبیعی‌شان است ولی شرایطی به آنها تحمیل شده که برای زنده ماندن ناچارند کار کنند. بچه‌ای که پدر و مادرش سواد ندارند از ۷ سالگی کار می‌کند و حق مدرسه رفتن ندارد از کجا و چطور باید فرهنگ کسب کرده باشد؟ جامعه فرهنگ را از او دریغ کرده پس هر انتظاری بی‌جاست. 
اصلا چرا فکر کردید که باید به داستان‌نویسی یا انشا علاقه نشان دهند؟ 
به همان دلیلی که هر انسانی دوست دارد حرفش شنیده و درک شود.  
حالا واقعا این علاقه وجود داشت یا شما باعث شدید که علاقه‌مند شوند؟ چطور؟
این علاقه وجود داشت. من فقط کمک کردم از چیزی نترسند و خودشان باشند. به آنها گفتم همین‌طور که هستند از زیبایی‌ها و شگفتی‌های خلقت‌اند چون من خودم هرگز چنین سختی‌هایی را تاب نمی‌آورم که آنها می‌آورند و لبخند می‌زنند.  
فکر می‌کنید کودکان کار بیشتر به چه حمایتی نیاز دارند و چطور باید حمایت شوند؟
اولین نیازشان امکان تحصیل کاملا رایگان است همراه با دراختیار داشتن حداقل وسایل برای آموزش مانند لوازم التحریر.
جای همه بچه‌ها در مدرسه است نه خیابان. این را باید روزی جامعه‌ای مثل ایران که مدعی تمدن و داشتن ثروتی مانند نفت‌ و ‌گاز است به واقعیت بدل کند. 
شما رمان‌نویس هستید و آثار قبلی شما همه آثار داستانی‌اند، چطور شد که این مجموعه را کار کردید؟
من حداقل دخالت را در این کتاب داشتم. تمام سعی‌ام را کردم تا خودم را حذف کنم و صدای بچه‌ها با لحن خودشان دیده شود.  
نمونه‌های این شکلی تا به حال‌کار شده بود که داستان درواقع مجموعه‌ای از نوشته‌های قشر خاصی باشد. 
آقای قلی خیاط کتاب ۳ جلدی از نوشته‌های کودکان کار را چند‌سال پیش منتشر کردند که کمی متفاوت است. آن جا کارها ویرایش و غلط‌گیری شده و کوتاه است و موضوع‌بندی نیز شده است. در «رویای من این است» گزینش موضوعی انجام نشده و غلط‌گیری به‌صورت پانویس است و شما بازیگوشی و شادمانی کودکی را هم در کنار تلخی‌ها وآرزوهایشان می‌بینید.  سعی کردم راوی اصلی که داستان‌ها را به هم پیوند می‌دهد نوجوانی از جنس کودکان کار باشد. 
می‌توان نام این کار شما را یک کار خیرخواهانه گذاشت؟ هدفتان کمک به این بچه‌ها بوده؟ 
صحبت خیرخواهی نیست. آدم‌هایی هستند که حرفی برای گفتن دارند و همان‌ها ابزار نشر را ندارند و عده‌ای هستند که حرفی برای گفتن ندارند و تمام امکانات را در انحصار خودشان گرفته‌اند. این شرایط طبیعی نیست البته در این مدت هم آدم‌های زیادی را دیدم ‌که به نام تهیه فیلم، گزارش و کار تحقیقی به‌دنبال منافع  شخصی خود بوده‌اند.   
کتاب چاپ شده دست خود بچه‌ها که رسید واکنش آنها چطور بود؟
هنگام مراحل نشر بین اعضای هیات‌مدیره در مورد مسائل جزیی چاپ کتاب اختلاف نظر به وجود آمد و موجب شد فعالیتم را بعد از حدود ۱۰ ‌سال همکاری با این مرکز قطع کنم. 
متاسفانه از واکنش بچه‌ها اطلاعی ندارم. فقط کتاب‌ها را ارسال کردم. تمام منافع مادی و معنوی کتاب «رویای من این است» متعلق به خانه کودک مهر دروازه‌غار است اما روزهایی که بچه‌ها می‌نوشتند و شوق کتاب شدن نوشته‌ها را داشتند مدام می‌پرسیدند کی چاپ خواهد شد، آیا چنین چیزی ممکن است، یعنی اسم ما هم هست و...  
باز هم سراغ سوژه‌های این شکلی می‌روید؟ 
پروژه بسیار دشواری بود. شما واسطه می‌شوید بین این کودکان با جامعه‌ای خسته و تشنه منافع فردی. در این نوع کار شما مدام پاسخگو هستید. کارهای داوطلبانه عشق می‌خواهد و عشق هم با برنامه‌ریزی قبلی نیست. شاید دوباره، جایی چیزی ببینم که حس کنم باید این کار را انجام دهم.  
از کارهای تازه‌تان هم می‌توانید بگویید؟ رمان‌تازه، مجموعه تازه... 
آخرین رمانم در اردیبهشت ۹۲ به نام «آنیش» در نشر به نگار منتشر شد. رمان جدیدی را با محوریت طبیعت به پایان رساندم که در حال گفت‌وگو با ناشر هستم.  
به نظر شما یک اثر ادبی باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟
سوالتان دشوار و بسیار کلی است و از پاسخ دادن به آن معذورم کنید. 
آیا این‌که اثر ادبی به قلم بچه‌های کار نوشته شود یکی از ویژگی‌های آن به حساب می‌آید؟ از کتاب به‌عنوان رسانه‌ای برای رساندن صدای آنها استفاده شده است؟
من ادعا نمی‌کنم «رویای من این است» یک اثر ادبی است.  نوشته‌ها حتی ویرایش نشده‌اند تا خالص به دست مخاطب برسند. این کتاب صدای حدود ۵۰ کودک کار است و خیلی خواندنی‌تر از خیلی از کتاب‌هایی است که برای کودکان نوشته می‌شود و از نظر من چندان ارزشی ندارند.
ادعا می‌کنم «رویای من این است» چون از دل بر آمده، بر دل می‌نشیند البته اگر اهل دلی در کار باشد.  
به نظر شما بعد از نوشته شدن «رویای من این است» رویای این بچه‌های کار چیست؟ 
دلمان می‌خواهد در سن کودکی، کودکی کنیم  و در سن آموزش، آموزش ببینیم.  
رویای من این است موضوع انشا بود؟ اگر خودتان بخواهید درباره همین موضوع انشا یا داستان بنویسید رویای شما چیست؟
بله، موضوع انشا بود. من رویاهایم را در کتاب‌هایم نوشته‌ام. با خوانش آنها متوجه خواهید شد. 
اگر بخواهیم یکی از داستان‌های کتاب را در مصاحبه بگذاریم کدام را انتخاب می‌کنید؟
نوشته پشت جلد کتاب را انتخاب می‌کنم. 


برچسب‌ها: روزنامه شهروند, شهروند, فریبا منتظر ظهور, کودکان کار, کتاب
محسن خسروجردی جمعه بیست و هفتم دی 1392

گزارشی از جمعیت مستقل و هوشمند امداد دانشجویی- مردمی امام علی(ع)

جمعیتی از جنس صلح و دوستی

محسن خسروجردی| بچه‌های جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی(ع) وقت سرخاراندن هم ندارند، شاید آنها شبیه آدم‌های دیگر زندگی نمی‌کنند یا بهتر است بگوییم آدم‌های دیگر شاید شبیه آنها زندگی نمی‌کنند. آنها از کنار معضلات جامعه نمی‌گذرند و هدفشان تغییر نگرش افرادی است که از کنار این معضلات با بی‌اعتنایی می‌گذرند. بچه‌های جمعیت امام علی(ع) سرشان پر از گزارش‌ها و خبرهایی است که همه تیره‌تر و تاریک‌تر از خبرهای صفحه حوادث روزنامه‌هاست. آنها با همین خبرها شبانه‌روز خود را می‌گذرانند و به دنبال چاره‌ای برای حل و کمترکردن آنها هستند.  
فرزاد حسینی، یکی از اعضای قدیمی و عضو هیات‌مدیره جمعیت امام علی(ع) است که شبانه‌روز خود را برای رسیدگی به امور جمعیت گذاشته. حسینی، برای این‌که از گذشته جمعیت بگوید به کلاس‌های دانشگاه شریف اشاره و توضیح می‌دهد: « اولین‌بار توسط دانشجویان کلاس‌های رهیافتی به درون که استاد شارمین میمندی‌نژاد، موسس و مبتکر آن است، جمعیت به نوعی تاسیس شد. دانشجویان این کلاس‌ها پس از آن‌که به خودباوری در زمینه امدادرسانی اجتماعی رسیدند و این‌کار را به‌عنوان یک وظیفه برای خود درنظر گرفتند، برای کمک به کودکان و زنان نیازمند در جامعه فعالیت کردند.» وی در ادامه می‌گوید: «در دهه ۷۰ در اولین برنامه‌های جمعیت چند دانشجوی ساده به پیشنهاد شارمین میمندی‌نژاد، به بیمارستان کودکان سرطانی می‌رفتند و تلاش می‌کردند تا دل این کودکان را شاد کنند. این حرکت کم‌کم باعث شد تا این تغییر ایجاد شود که با نگاه به معضلات گوناگون اجتماعی، نمی‌توان تنها ناظر بود و ساکت ماند.» 
فرزاد، توضیح می‌دهد: «جمعیت امام علی(ع) در همان سال‌های ابتدایی شروع کارش دفتر رسمی دانشگاهی خود را به‌عنوان نخستین سازمان دانشجویی فعال در زمینه کاهش آسیب‌های اجتماعی در دانشگاه صنعتی شریف تهران ایجاد کرد. این جمعیت در‌سال ۱۳۷۸ پس از ثبت رسمی در وزارت کشور، به‌عنوان یک سازمان مردم نهاد مستقل شناخته و سپس فعالیت خود را به دیگر دانشگاه‌های کشور گسترش داد. در سال‌های بعد مجوز از نیروی‌انتظامی هم گرفته شد.» وی ادامه می‌دهد: «اعضای جمعیت در‌سال ۱۳۸۴ نخستین دفتر رسمی مردمی جمعیت را در جنوب شهر تهران و در محله مولوی افتتاح کردند و نام «خانه ایرانی» را روی آن گذاشتند تا نمادی از قدمی بزرگ برای آبادانی ایران توسط دانشجویان ایرانی باشد. پس از ۱۰‌سال فعالیت مستمر اجتماعی، در‌سال ۲۰۱۰ میلادی، این جمعیت موفق به کسب مقام مشورتی در شورای امور اقتصادی _ اجتماعی سازمان‌ملل متحد ECOSOC شد.»
خیریه‌ای برای آموزش 
فرزاد حسینی، درباره اهداف کاری جمعیت توضیح می‌دهد:  «تحقيق، پژوهش و ارایه راهكار برای معضلات اجتماعي شامل كودكان بزهكار، كودكان فراري، کودکان خياباني و كار، خانواده‌هاي محروم و بي‌بضاعت، زنان سرپرست خانواده و مسائل پيش روي كودكان مبتلا به بیماری‌های صعب‌العلاج و خانواده‌هاي آنها براي دستيابي به استانداردهاي بالاتر زندگي، ازجمله اهداف جمعیت است.» وی ادامه می‌دهد: «وظیفه ملموس‌تر ما امدادرساني به نيازمندان از نظر مادي، معنوي و توانمندسازی آنها، ترويج فرهنگ خير و نوعدوستي و دگرخواهي به‌صورت فراگير در میان انسان‌ها، امدادرسانی در هنگام حوادث غیرمترقبه از قبیل سیل، زلزله و... در ارتباط با نحوه، میزان و مکان‌های خدمت‌رسانی به نیازمندان است.» حسینی، در ادامه آموزش و تغییر فرهنگ کمک‌رسانی را از مهم‌ترین اهداف جمعیت می‌داند و به حمایت از کودکان و بانوان تنها مانده نیازمند یاری به‌عنوان مهم‌ترین هدف‌کاری جمعیت اشاره می‌کند. 
طرح‌هایی برای معضلات اجتماعی
تفاوت جمعیت امام علی(ع) در این است که اعضای آن به دل معضلات رفته‌اند. جشن‌ها و برنامه‌های بسیاری توسط جمعیت در برنامه‌های گوناگون در نقاط مختلف کشور برگزار می‌شود.  حسینی، درباره طرح‌های مختلف جمعیت امام علی(ع) در ریشه‌کن‌کردن معضلات توضیح می‌دهد: «اولین طرح جمعیت کوچه‌گردان عاشق بود که بعد از یک دهه فعالیت دیگر به یک آیین تبدیل شده؛ به نحوی که به صورت خودجوش توسط مردم در سراسر کشور اجرا می‌شود. از دیگر طرح‌ها و آیین‌های جمعیت در سال‌های اخیر می‌توان به آیین طفلان مسلم برای حمایت از کودکان زندانی، آیین کعبه کریمان برای برآورده ساختن آرزوهای کودکان محروم، آیین صفای سعی برای حمایت از بانوان سرپرست خانوار، آیین شام عیاران برای اعلام بیزاری از اعتیاد و حمایت از کودکان آسیب‌دیده از اعتیاد، طرح فاطیما، برای حمایت از دختران بی‌پناه و فرار کرده از خانه، طرح ایران ۱۱۳۰ برای پرسش‌گری اجتماعی از کاندیداهای ریاست‌جمهوری، طرح‌ هزاربار زندگی برای ارتقای فرهنگ کتابخوانی در میان کودکان محروم، طرح تدریس عشق برای یاری تحصیلی و آموزشی کودکان محروم در دروس مدارس و طرح کودکان بی‌کتاب برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل و نیز جشن‌هایی مانند جشن یلدا در کوچه‌های فقر، جشن هفت‌سین برکت به مناسب نوروز و نیز جشنواره فرزندان مهر برای شکوفایی هنری کودکان محروم و از همه مهم‌تر طرح ایجاد و گسترش خانه‌های ایرانی در مناطق محروم برای امدادرسانی به کودکان و بانوان مددجو در این مناطق اشاره کرد.»
خانه‌هایی برای کودکان ایرانی
یکی از طرح‌های مهم و پر بازده جمعیت امام علی (ع)، طرح خانه‌های ایرانی است که در محله‌های زندگی بچه‌های کار در قسمت‌های مختلف تهران قرار گرفته‌اند. فرزاد حسینی، به این خانه‌ها از طرح‌های مهم جمعیت اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «خانه ايراني مکانی برای پناه هر ايراني در بند ستم و فقر است.  خانه‌اي‌است با هويت ايراني، هويتي كه در آن سراسر اميد و آرامش و مهرورزي است.» وی ادامه می‌دهد: «خانه ايراني، كانون بيشتر فعاليت‌هاي مددكارى جمعيت امام علي(ع) است. جايي كه ارتباط مستقيم بين مددكار و مددجو شکل مي‌گيرد تا با آموزشي صحيح و ارتباطي عميق ميان يك معضل و راهكارهاى حل آن بتوان قدم‌هايي بزرگ در جهت بهبود وضعيت كودكان و بانوان بی‌پناه برداشت. به نوعي خانه ايراني مركز فعاليت‌هايي از جمله روانشناسي، جلسات مشاوره‌هاي فردي و گروهي، كلاس‌هاي آموزشي تحصیلی، هنری، فرهنگی و ورزشی براي كودكان، آموزش مهارت‌هاي خوداشتغالي براي زنان سرپرست خانوار، امور مربوط به درمان خانواده‌ها و... است.» حسینی، درباره تعداد خانه‌ها و محل آنها توضیح می‌دهد: «خانه ایرانی محله مولوی، اولین خانه‌ای بود که در‌سال ۸۴ افتتاح شد، این خانه، امکاناتی مثل اتاق موسیقی دارد و بیشتر تمرکز آن در زمینه دروس کودکان و آموزش‌های فوق برنامه است. بعد از آن خانه ایرانی ورامین، در‌سال ۱۳۸۸ در منطقه پیشوای ورامین تاسیس شد. سومین خانه در محله خاک‌سفید بود که در‌سال ۱۳۸۸ تاسیس شد و خدماتی مثل تغذیه رایگان، مشاوره حقوقی، پزشکی، روانشناسی و... در آن انجام می‌شود.» حسینی، در ادامه به خانه علم فرحزاد و خانه ایرانی شهرری اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «درخانه علم فرحزاد، اغلب مراجعه‌کنندگان کودکان کار و خیابانند و تعدادی از آنها هم مهاجران کشورهای همسایه هستند. خانه شهرری هم مرکز خدمات‌رسانی به کودکان و بانوان تحت‌پوشش این محله است.» به‌گفته حسینی، خانه هنر ایرانی محل آموزش کارهای هنری به بچه‌هاست که بهشت کودکان ایرانی نیز در جنوب شهر تهران بر پرورش کودکان تحت پوشش و آموزش‌های خلاق به آنان فعالیت می‌کند. خانه‌های ایرانی در شهرستان‌ها هم فعالیت دارند و حسینی در این‌باره توضیح می‌دهد: «در حال حاضر جمعیت در کرمانشاه، مشهد و اصفهان هم ۳ خانه ایرانی دارد که در مناطق محروم این شهرستان‌ها به ارایه خدمات امدادی و آموزشی به کودکان تحت پوشش می‌پردازند. همچنین در دیگر شهرستان‌هایی که نمایندگی جمعیت وجود دارد، برنامه ایجاد خانه ایرانی دنبال می‌شود.»


برچسب‌ها: روزنامه شهروند, شهروند, جمعیت دانشجویی امام علی, کودکان کار
محسن خسروجردی جمعه بیست و هفتم دی 1392
گفت‌وگو با حسین رفیعی به بهانه اجرایش در جشن شاپرک‌ها
من هم کودک کار هستم

محسن خسروجردی|همه چیز با یک تعریف ساده شروع شد: «ما زندگی می‌کنیم تا در کنار هم شاد باشیم، یکی از چیزهایی که باعث جنگ و خشونت در هر جامعه‌ای می‌شود. یکی از خوشحالی‌هایم این است که اگر برنامه شادی اجرا می‌کنم، مردم با دیدن برنامه‌های من شاد می‌شوند.» از نگاه حسین رفیعی، این ساده‌ترین تعریف صلح است. این مجری سرشناس تلویزیونی که سال‌هاست کودکان او را با برنامه‌های مختلفش می‌شناسند، هفته گذشته یک خاطره خوب دیگر از خود به‌جا گذاشت و آن هم شرکت در جشنواره شاپرک‌ها به عنوان مجری بود. در حاشیه ‌این برنامه رفیعی در گفت‌وگویی با «شهروند» از زندگی کودکان کار گفت و از تفاوتی که بین نگاه «ترحم‌آمیز و گداپرور» با نگاه «حمایتی و پشتیبان» در مورد این کودکان وجود دارد. او خاطره‌هایی را از زندگی خودش برای مخاطبان «شهروند» بیان کرد که بعید است قبلا جایی در موردشان صحبت کرده باشد، از اینکه از کودکی در کنار درس و مدرسه، سخت کار می‌کرده و حالا با تعریف خودش، خود را یک کودک کار می‌داند البته از نوع موفق‌اش.
بنی‌آدم اعضای یکدیگرند
پیش از آنکه ‌این گفت‌وگو در حاشیه اجرای حسین رفیعی در جشن شاپرک‌ها شکل بگیرد، با او درباره «آسیب‌های اجتماعی جامعه» و خصوصا معضلی به نام کودکان کار سخن گفتیم. نگاه کلی رفیعی به ‌این نوع مشکلات جامعه یک نگاه کلی است. او می‌گوید: «در یک جامعه که مردم دارای احساسات مشترک هستند، اگر یکی دچار مشکل شود شاید دیگران در ظاهر مشکلی نداشته باشند اما آن مشکل، باعث می‌شود تا اتمسفر کل مجموعه دچار مشکل شود. آدم‌هایی که به مشکلات دیگران توجه نمی‌کنند خودشان مشکلات بیشتری دارند البته نه از لحاظ اجتماعی بلکه از لحاظ روحی.» دلیل این استدلال را هم رفیعی اینطور توضیح می‌دهد: «انسان اگر از لحاظ جسمی و روحی سالم باشد نمی‌تواند با دیدن افراد نیازمند تاثیر نگیرد.»
ترحم نه
همواره درباره کودکان کار و نوع حمایت از آنها بحث‌های فراوان صورت می‌گیرد. برگزاری جشنواره شاپرک‌ها در کنار رونمایی از چهره بسیاری از بازیگران مطرح سینما به‌عنوان افرادی با مسئولیت اجتماعی بالا، نشان داد که پرداختن به آسیب‌های اجتماعی کودکان کار، کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست بیش از هرچیز نیازمند یک نوع آگاهی فردی و انجام امور در بستر فعالیت‌های گروهی است. حسین رفیعی نیز معتقد است آنچه از سوی مردم به کودکان کار می رسد نباید جنبه ترحم داشته باشد: «کودکان کار نیازی به ترحم ندارند و باید توجه داشت که گداپروری با انسان‌دوستی تفاوت دارد. خیلی از بچه‌ها، کودک کار بودن را بد نمی‌دانند. کار در خون بچه‌های ما است. به شهرهای بزرگ نگاه نکنید. در روستا‌ها، دختر و پسر به خانواده خود در کشاورزی، دامداری، قالیبافی و خیلی از کارهای دیگر کمک می‌کنند. به نظر من اینها کودکان کار هستند و به کودکانی که در خیابان‌ها و چهارراه‌ها دست فروشی می‌کنند خیلی نمی‌توان گفت کودک کار.» با این نگاه، رفیعی تفاوت اصلی میان کودکانی که برای کسب درآمد کار می‌کنند یا برای تفریح را اصلی‌ترین محک در نوع حمایت از کودکان می‌داند و می‌گوید: «بیشتر بچه‌هایی که در شهرهای بزرگ دستفروشی می‌کنند، این کار را برای تفریح انجام می‌دهند و همین موضوع باعث می‌شود به خاطر توجه نکردن درست به تحصیلات خود، در آینده به سمت سرآشیب بزه بروند.»
یادگارهای روزگار کودکی
اما این مجری تلویزیون این همه اطلاعات را درباره کودکان کار چگونه و از چه طریقی به دست آورده است؟ رفیعی با همان لبخندی که همیشه به لب دارد اینطور پاسخ این سوال را می‌دهد: «من تدریس می‌کنم و سفرهای زیادی به مناطق دورافتاده و شهرستان‌ها و دهستان‌ها داشته ام و با این بچه‌ها از نزدیک آشنا هستم. شما اگر می‌خواهید با کودکان کار آشنا شوید به عشایر عزیزمان سر بزنید. آنها از بچگی با مردان و زنان بزرگ کار می‌کنند.» این اما تمام ماجرا نیست، برای کشف رابطه رفیعی با کودکان کار و دنیایشان، این مجری تلویزیون برای اولین‌بار از خاطرات کودکی خود به مخاطبان «شهروند» می‌گوید: «خود من هم به نوعی کودک کار هستم. اگر هر موفقیتی در زندگی‌ام داشته‌ام به‌این خاطر بوده که از ۸ سالگی کار کرده‌ام. پدرم کارگاه تعمیر وسایل چوبی داشت و کنار او کار کرده‌ام. دوران تحصیل عصرها به مدرسه می‌رفتم و از صبح تا ظهر در کارگاه کار می‌کردم. کسانی که از آن موقع مرا می‌شناختند، می‌دانند که من کنار پدرم هم درس خواندم و هم کار کردم. پدرم به لحاظ مادی نیازی به کار من نداشت اما اعتقاد او این بود که من باید کار یاد بگیرم.» همین ممارست در کودکی هم باعث شده که رفیعی حالا خودش را خیلی به کار در صدا و سیما وابسته نبیند و بگوید: «الان هم تنها وابسته به کار صدا و سیما نیستم و کار پدرم را بلدم، نقاشی می‌کنم حتی پیش بیاید می‌روم کشاورزی می‌کنم. آدم‌ها باید یاد بگیرند کار کنند. کودک کار کودک ضعیف و ناتوانی نیست.» یکی دیگر از تجربه‌های خوب رفیعی با کودکان کار برمی‌گردد به پروژه‌ای که او سال ۷۵ برای صدا و سیما انجام داده. به گفته خودش او در این مسیر با پسری ۱۵ ساله آشنا شده که در آن محیط کار هم درس می‌خوانده و هم آبدارچی بوده است: «هیچ‌وقت نمی‌گفت من درگیر کارم و می‌گفت کار می‌کنم و درسش را هم می‌خواند. قبول دارم که من کنار پدرم کار می‌کردم و شرایطم با کودکان کار متفاوت است و خیلی‌ها باید خرج زندگی بدهند اما شرایط سخت هست که آدم‌های سخت بار می‌آورد. باید به زندگی امید داشت.»
کار شریف چیست؟
برای حمایت از کودکان کار چه باید کرد؟ در دنیا روش‌های مختلفی برای این نوع حمایت‌ها وجود دارد. در ایران اما وضع تاحدودی فرق می‌کند، کم‌توانی نهادهای مسئول، کودکان کار را به دستفروشی و گدایی کشانده و از سوی دیگر، مردم نیز با نگاه ترحمی به آنها کمک می‌کنند و همین موضوع باعث شده که گداپروری در جامعه هر روز بیشتر و بیشتر شود. رفیعی اما نگاه دیگری دارد و معتقد است: «من فکر می‌کنم اگر می‌خواهیم از کودکان کار حمایت کنیم باید از آنها بپرسیم که چه‌کاری می‌کنند و بعد به آنها کار بیشتری بدهیم. وقتی می‌بینیم کودکی دارد زمین می‌شوید، ناراحت نشویم کارگری چه اشکالی دارد؟ من هم یک کارگرم که دارم در تلویزیون کارگری می‌کنم! مردم را سرگرم می‌کنم. تفاوتی با کارگر شهرداری که در خیابان زباله جمع می‌کند ندارم، او هم دارد کار شریفی انجام می‌دهد.» راه دیگری که رفیعی به آن معتقد است، شرکت گروهی افراد در فعالیت‌های خیرخواهانه و بشردوستانه است. او در پایان یادآوری می‌کند که «الزاما برخورد ما با کودکان کار برخورد ترحم‌آمیز بوده. بهتر است اگر کسی دلش برای آنها می‌سوزد محیط کاری درست کند تا این بچه‌ها کار یاد بگیرند. محیط بچه‌های کار، خوب نیست. سری به منطقه شاپور بزنید. آنجا بچه‌ها کار کفاشی می‌کنند ولی محیط کار بسیار نامناسب و محل خرید و فروش موادمخدر است.»


برچسب‌ها: روزنامه شهروند, شهروند, حسین رفیعی, کودکان کار
محسن خسروجردی جمعه بیست و هفتم دی 1392
دانشجویان خیر در کنار نوجوانان کانون اصلاح و تربیت
در جست‌وجوی زمان از دست رفته

محسن خسروجردی| احسان ۱۱ ساله که بود برای اولین‌بار پایش به کانون باز شد. حالا ۳۰ سال دارد و می‌گوید آخرین باری که رفته زندان ۲۱ سال داشته است. تنها خواسته‌اش این است که سال دیگر بیاید و ۱۰ سال خلاف نکرده باشد و بتواند سوءپیشینه‌اش را پاک کند. سوء‌پیشینه‌ای که باعث شده او ۹ سال کار درست و حسابی نداشته باشد و با این حال برای ارتکاب دوباره جرم هم تحریک نشود. سالن همایش فرهنگسرای پارک شفق یوسف‌آباد همزمان با تاسوعای حسینی پر از آدم‌هایی بود که برای شنیدن حرف‌های احسان و امثال او آمده بودند. برنامه جمعیت مستقل امداددانشجویی- مردمی امام علی(ع) روز تاسوعا با شعار «برای طفلان مسلم دیروز می‌گرییم، برای طفلان مسلم امروز چه می‌کنیم؟» در فرهنگسرای شفق برگزار شد. در این برنامه سعی بر آن شده بود تا حرف دل تعدادی از آزادشدگان کانون اصلاح و تربیت به گوش نیکوکاران این جمعیت به اعضای جمعیت و افراد جدیدی که آمده بودند و ببینند چه خبر است، برسد. برنامه با اجرای کلیپی از کارهای گذشته ‌این جمعیت آغاز شد. گذشته‌ای که از ۱۴ سال پیش آغاز شده است و از سال ۱۳۸۴ این جمعیت با ایجاد خانه‌هایی در مناطق محروم مختلف تهران فضاهایی فراهم کرد تا کودکان این مناطق سامان بگیرند. 
 کانون تربیت برای اصلاح جوانان
بعد از پخش کلیپ، میزگرد علمی با حضور کارشناسان و مسئولان جمعیت دانشجویی امام علی(ع) برگزار شد. در این میزگرد ابتدا مدیرعامل جمعیت خانم رحیمی انتقادهای خود را نسبت به سیستم قانونی برخورد با نوجوانان و کودکان بزهکار به هنگام دستگیری بیان کرد. رحیمی گفت:« برای روبه‌رو شدن با نوجوانان بزهکار برخورد اصولی ترتیب داده نشده. بارها مشاهده کرده‌ایم که بچه‌ای توسط ماموران دستگیر می‌شود و با او رفتار خوبی صورت نمی‌گیرد و مثل مجرمان بزرگسال با او برخورد می‌شود.» او ادامه می‌دهد: «باید یاد بگیریم با بچه‌ای که دچار تعارضی با قانون شده است چطور رفتار کنیم. او مجرم است یا مددجو. متاسفانه با رویکرد اصلاح و تربیت در دستگیری کودکان روبه‌رو نیستیم.»  
 خانه‌هایی که زندان نیستند
در ادامه نوبت به خانم واحدی مسئول خانه علم دروازه غار رسید که با بچه‌هایی کار می‌کند که هنوز کارشان به کانون نکشیده و آنها در خانه علم دروازه غار و همچنین خانه‌های علم دیگری که در فرحزاد و محله خاک سفید وجود دارد، طوری بار می‌آیند که هیچ وقت کانونی نشوند. او درباره نوع کار خود توضیح می‌دهد: «ما به محلاتی ورود کرده‌ایم که شاید نیروهای انتظامی هم خیلی به آنها توجهی نداشته‌اند. محله خاک سفید و محله دروازه غار که قوم غربتی دارد در آن‌جا زندگی می‌کند و شاید جامعه خیلی تمایل نداشت آن را بشناسد و برای آن برنامه‌ریزی کند. خانه‌های علم نگاه تازه‌ای را ایجاد کرد تا تاثیری در این محله‌ها بگذارد.» واحدی ادامه می‌دهد: «خانه‌های علم بر این اساس ساخته شد که مددکاران و اعضای این خانه‌ها حضوری دایم و مستمر کنار این بچه‌ها داشته باشند. متد جدیدی طراحی شود که شاید پیشتر وجود نداشته است. فضایی که وارد آن شدیم فضایی سخت و خشن بود. چون آیین‌هایی که برای این بچه‌ها در خانه و خانواده تعریف شده با آیینی که برای ما تعریف شده کاملا فرق دارد.» او درباره طریقه کار با این بچه‌ها توضیح می‌دهد: «در خانه‌های علم سعی کردیم این بچه‌ها را اول ببینیم و درک کنیم. به عنوان مددکار یا معلم وارد این خانه‌ها نشدیم. چون این بچه‌ها آن‌قدر شرایط سختی را تجربه کرده‌اند که نخواستیم طوری رفتار کنیم که تمام دخترها و پسرهای محلات محروم بخواهند درسی بیاموزند.» 

واحدی با اشاره به سختی‌هایی که بچه‌های مناطق محروم و فراموش شده در زندگی‌شان دیده‌اند، توضیح می‌دهد: «لحظه به لحظه زندگی این افراد پر از خشونت ، خشم و شقاوتی است که دارند از سمت پدر و مادر خودشان می‌بینند. ما شاید محبت را اول از همه از پدر و مادر خودمان آموخته‌ایم. اما حالا با فرزندانی روبه‌رو شده‌ایم که شاید محبت برایشان تعریف نشده باشد. برای همین ابتدای کار خیلی سخت بود. پرخاشگری می‌کردند و در خانه‌ها اوضاع خیلی خوب پیش نمی‌رفت. شاید می‌خواستند ببینند ما کنارشان هستیم یا آنها را مثل دیگران رها خواهیم کرد.» واحدی در آخر می‌گوید: «باید کودکی این کودکان را مثل کودکی خودمان ببینیم و با آنها طوری رفتار کنیم که با کودکان خود رفتار می‌کنیم و در خانه‌های علم هم چنین رفتاری وجود دارد.»



برچسب‌ها: روزنامه شهروند, شهروند, جمعیت دانشجویی امام علی
محسن خسروجردی سه شنبه ششم فروردین 1392
به خاطر آرگوهایی که ساخته‌ایم
آرگو فیلم خوبی است. کارگردانی خوبی دارد و اگر احساسات وطن پرستانه را کنار بگذاریم و از دید یک غیرایرانی به فیلم نگاه کنیم متوجه می‌شویم که ساختار خوب و درست فیلم باعث می‌شود تا با افراد در بن بست مانده و سرنوشت آن‌ها همذات پنداری کنیم. اما آرگو از چند منظر فیلم خوبی نیست. اول اینکه شاید از نظر تاریخی فیلم درستی نباشد و نگارنده از این بابت صحبتی نمی‌کند چون به تاریخ انقلاب مسلط نیست. اما شخصیت‌پردازی نادرست و غیراصولی باعث می‌شود تا ضعف اصلی فیلم برای مخاطب نمایان شود. سینمای ایران در ساخت فیلم‌هایی با ضعف بسیار شخصیت‌پردازی شهره است. فیلم‌های محبوب دوران دفاع مقدس بیشترین سهم را در این بین دارند. فیلم‌هایی که می‌توان آن‌ها را برابر با آرگوی آمریکایی ساخت. خیلی‌ها در حال حاضر به سینمای آمریکا می‌توپند که چرا آمریکا ایران را آنطور که نیست نشان داده است. چرا در فیلم آرگو سربازان ایرانی آدمهایی ساده لوح نشان داده شده‌اند که به سادگی گول عوامل سازنده فیلم را می‌خورند. در صورتی که خود ایرانی‌ها سال‌ها فیلم‌هایی ساخته‌اند که در این فیلم‌ها سربازان بعثی عراق افرادی به شدت ساده لوح و کم عقل نشان داده شدند. با توجه به اینکه سینمای ایران پر است از فیلم‌هایی که غرض ورزانه و با خوی دشمنی ساخته شده پس نباید خیلی به آرگو و بن افلک سخت گرفت. اما از این موضوع که بگذریم فیلم در کنار ضعف بسیاری که در شخصیت‌پردازی دارد، عدم شناخت کارگردان از جامعه ایرانی هم باعث شده تا از کیفیت آرگو کاسته شود. از وقوع انقلاب اسلامی ایران زمان زیادی نمی‌گذرد و افراد بسیاری هستند که از آن زمان تصاویری بدیع دارند و کارگردان می‌توانست برای درک بهتر ایران آن زمان از ان‌ها استفاده کند. تصاویر زنان چادری که اسلحه در دست دارند، خیابان‌هایی که مزین به دارهای اعدام شدند و مردمی که عبوس هستند و قصد جان یکدیگر را دارند متضاد با چیزی است که یک ایرانی می‌شناسد. شاید کارگردان خواسته است تا ایران ۸۸ را با ایران ۵۷ مخلوط کند و ترکیب این دو را به خورد تماشاگر بدهد. خیلی‌ها می‌دانند که در انقلاب ۵۷ اتحادی بین مردم ایجاد شد و همین اتحاد باعث پیروزی انقلاب شد. حالا شاید در آینده زنجیره‌های اتحاد از هم گسست اما در ابتدا شور و هیجانی بود که برای فهم آن باید پای صحبت‌های مردان و زنان آن دوره نشست. شخص نگارنده از آنجایی که روزنامه نگار هستم بار‌ها فرصت مصاحبه با مردان و زنان آن دوره برایم فراهم آمده است. یادم می‌آید با خانمی در گالری از تصاویر آن دوره دیدار داشتم. این خانم بر خلاف تصور خیلی‌ها از انقلابی‌ها چادری نبود و ظاهری امروزی داشت. اولین سوالی که از این خانم باید می‌پرسیدم و همیشه ذهنم را درگیر کرده بود این بود که چرا شما انفلاب کردید. فکر می‌کردم در پاسخ دادن به این سوال باید کمی مکث کند و به دنبال پاسخ درستی باشد. فکر نمی‌کردم به سرعت پاسخ دهد. اما این خانم به من گفت که هر انقلابی انگیزه و اعتقادی می‌خواهد، انگیزه و اعتقاد ما هم در آن زمان خمینی بود. با همه این‌ها آرگو فیلم خوبی است. این حرف من نیست. حرف بسیاری از منتقدان درجه یک سینمای جهان است. در نقدهای آن‌ها نمی‌خوانیم که آرگو فیلم تکینیکی خوبی است بلکه می‌خوانیم آرگو فیلمی سرگرم کننده است که با دیدن آن احساس خوبی خواهید داشت. اما برای ایرانی‌ها پیشنهاد می‌شود در انتظار داشتن احساس خوب نباشند چون این فیلم بهرحال توهینی به ایرانی هاست همانطور که ما سی و چند سال است به آمریکا و عراق و خیلی از کشورهای دیگر توهین می‌کنیم.
درباره فیلمی که ایرانی ها از آن خوششان نیامد
به خاطر آرگوهایی که ساخته‌ایم
محسن خسروجردی|روزنامه نگار
آرگو فیلم خوبی است. کارگردانی خوبی دارد و اگر احساسات وطن پرستانه را کنار بگذاریم و از دید یک غیرایرانی به فیلم نگاه کنیم متوجه می‌شویم که ساختار خوب و درست فیلم باعث می‌شود تا با افراد در بن بست مانده و سرنوشت آن‌ها همذات پنداری کنیم. اما آرگو از چند منظر فیلم خوبی نیست. اول اینکه شاید از نظر تاریخی فیلم درستی نباشد و نگارنده از این بابت صحبتی نمی‌کند چون به تاریخ انقلاب مسلط نیست. اما شخصیت‌پردازی نادرست و غیراصولی باعث می‌شود تا ضعف اصلی فیلم برای مخاطب نمایان شود. سینمای ایران در ساخت فیلم‌هایی با ضعف بسیار شخصیت‌پردازی شهره است. فیلم‌های محبوب دوران دفاع مقدس بیشترین سهم را در این بین دارند. فیلم‌هایی که می‌توان آن‌ها را برابر با آرگوی آمریکایی ساخت. خیلی‌ها در حال حاضر به سینمای آمریکا می‌توپند که چرا آمریکا ایران را آنطور که نیست نشان داده است. چرا در فیلم آرگو سربازان ایرانی آدمهایی ساده لوح نشان داده شده‌اند که به سادگی گول عوامل سازنده فیلم را می‌خورند. در صورتی که خود ایرانی‌ها سال‌ها فیلم‌هایی ساخته‌اند که در این فیلم‌ها سربازان بعثی عراق افرادی به شدت ساده لوح و کم عقل نشان داده شدند. با توجه به اینکه سینمای ایران پر است از فیلم‌هایی که غرض ورزانه و با خوی دشمنی ساخته شده پس نباید خیلی به آرگو و بن افلک سخت گرفت. جدیدترین فیلمی هم که با این رویکرد ساخته شده بود فیلم قلاده های طلا است که از جهات بسیاری شبیه آرگو است. اما از این موضوع که بگذریم فیلم در کنار ضعف بسیاری که در شخصیت‌پردازی دارد، عدم شناخت کارگردان از جامعه ایرانی هم باعث شده تا از کیفیت آرگو کاسته شود. از وقوع انقلاب اسلامی ایران زمان زیادی نمی‌گذرد و افراد بسیاری هستند که از آن زمان تصاویری بدیع دارند و کارگردان می‌توانست برای درک بهتر ایران آن زمان از ان‌ها استفاده کند. تصاویر زنان چادری که اسلحه در دست دارند، خیابان‌هایی که مزین به دارهای اعدام شدند و مردمی که عبوس هستند و قصد جان یکدیگر را دارند متضاد با چیزی است که یک ایرانی می‌شناسد. شاید کارگردان خواسته است تا ایران ۸۸ را با ایران ۵۷ مخلوط کند و ترکیب این دو را به خورد تماشاگر بدهد. خیلی‌ها می‌دانند که در انقلاب ۵۷ اتحادی بین مردم ایجاد شد و همین اتحاد باعث پیروزی انقلاب شد. حالا شاید در آینده زنجیره‌های اتحاد از هم گسست اما در ابتدا شور و هیجانی بود که برای فهم آن باید پای صحبت‌های مردان و زنان آن دوره نشست. شخص نگارنده از آنجایی که روزنامه نگار هستم بار‌ها فرصت مصاحبه با مردان و زنان آن دوره برایم فراهم آمده است. یادم می‌آید با خانمی در گالری از تصاویر آن دوره دیدار داشتم. این خانم بر خلاف تصور خیلی‌ها از انقلابی‌ها چادری نبود و ظاهری امروزی داشت. اولین سوالی که از این خانم باید می‌پرسیدم و همیشه ذهنم را درگیر کرده بود این بود که چرا شما انفلاب کردید. فکر می‌کردم در پاسخ دادن به این سوال باید کمی مکث کند و به دنبال پاسخ درستی باشد. فکر نمی‌کردم به سرعت پاسخ دهد. اما این خانم به من گفت که هر انقلابی انگیزه و اعتقادی می‌خواهد، انگیزه و اعتقاد ما هم در آن زمان خمینی بود. با همه این‌ها آرگو فیلم خوبی است. این حرف من نیست. حرف بسیاری از منتقدان درجه یک سینمای جهان است. در نقدهای آن‌ها نمی‌خوانیم که آرگو فیلم تکینیکی خوبی است بلکه می‌خوانیم آرگو فیلمی سرگرم کننده است که با دیدن آن احساس خوبی خواهید داشت. اما برای ایرانی‌ها پیشنهاد می‌شود در انتظار داشتن احساس خوب نباشند چون این فیلم بهرحال توهینی به ایرانی هاست همانطور که ما سی و چند سال است به آمریکا و عراق و خیلی از کشورهای دیگر توهین می‌کنیم.
بحث در اینجا ادامه خواهد داشت:
 http://anjoman.tebyan.net/newindex.aspx?pid=17257&threadID=595833&forumID=454

محسن خسروجردی دوشنبه ششم آذر 1391


آیا ذائقه همجنس گرایان تغییر کرده است؟
هوس یا تعهد
محسن خسروجردی-روزنامه نگار

نشریه اکونومیست در شماره پیشین خود گزارش کوتاهی درباره همجنس گرایی و ازدواج همجنس‌گرایان در کشورهای مختلف نوشته بود. این گزارش در بازتاب تصمیمات جدید امریکا برای آزاد سازی ازدواج همجنس‌گرایان در ایالت‌های این کشور نوشته شده است. درحالی که در تمام ایالت‌های امریکا ازدواج با همجنس غیرقانونی است(البته بدون مجازات) ششم نوامبر روزی بود که در آمریکا برای اولین بار سه ایالت توانستند جواز این ازدواج را کسب کنند. این در حالی است که در فرانسه کاتولیک نیز دولت تازه کار سوسیالیست لایحه جدیدی برای مجاز کردن ازدواج همجنس گرایان در نظر گرفته است. نیوزلند نیز به دنبال همین امر در سال دیگر است. دولت های انگلستان و اسکاتلند نیز به دنبال آزادسازی ازدواج همجنس گرایان هستند. و در اسپانیا نیز بعد از هفت سال که قانون ازدواج همجنس گرایان رد شده بود حالا در قانون اساسی آن اعمال شده است.

اما پیشروی همجنس گرایان در سطح جهان موافقین و مخالفین بسیاری دارد. موافقین معتقدند که ذائقه همجنس گرایان تغییر کرده است و آن ها به دنبال نوعی تعهد هستند که در ازدواج زن با مرد نیز وجود دارد، شاید تا پیش از این همجنس گرایی نوع از هوس بازی و فساد در جوامع مختلف به حساب می‌آمد اما حالا همجنس گرایان به دنبال برابری با افرادی هستند که با غیرهمجنس خود ازدواج می‌کنند.

اما مخالفین معتقدند که شیوع ازدواج همجنس گرایان باعث دین گریزی انسان‌ها شده است و به خصوص با توجه به اینکه قوانین جدید در کشورهای اروپایی و با دین رسمی مسیحیت اعمال می‌شوند انگیزه مردم نسبت به این دین بسیار کاهش داشته است. طوری که طبق گزارش مجله اکونومیست خیلی از کلیساهایی که ازدواج همجنس گرایان را گناه می‌دانند بسیاری از طرفداران خود را از دست داده‌اند. در نظرخواهی تازه‌ای که درباره اعتقادات دینی مردم امریکا انجام شده‌است هر یک از پنج بزرگسال امریکایی به صراحت بیان می‌کنند که اعتقادی به دین ندارند. سه چهارم آن‌ها نیز از ازدواج همجنس گرایان حمایت می‌کنند. در تحقیق دیگری 42درصد بریتانیایی‌ها خودشان را بی خدا معرفی می‌کنند یا به طور کل منکر وجود خدا می‌شوند که با توجه به دهه شصت سه برابر بیشتر شده است. در فرانسه نیز تنها هفت درصد کاتولیک‌ها به مراسم‌های مذهبی در طول هفته می‌روند و سه چهارم آن‌هایی که به این مراسم‌ها نمی‌روند زیر 35 سال هستند.

 اما دانمارک اولین کشوری بود که باعث و بانی ازدواج همجنس‌گرایان در سراسر جهان شد، سال 1982 دانمارک این اجازه را به همجنس گرایان داد تا ازدواج های خود را ثبت کنند و باعث این انقلاب جهانی شد. با توجه به نقشه‌ای که در مجله اکونومیست قرار داده شده است و کشورها را از نظر وضعیت ازدواج همجنس گرایان نشان می‌دهد، در حال حاضر ازدواج همجنس گرایان در 11 کشور جهان قانونی است.

با این حال در 78 کشور نیز به خصوص در کشورهای اسلامی، آفریقا و دیگر کشورهای در حال توسعه همجنس گرایی جرم به حساب می‌آید و حتی مجازات های سختی مثل زندانی شدن و گاهی هم اعدام برای آن در نظر گرفته می‌شود. اما با این که نگاه سختی به دین اسلام وجود دارد اما طرفداران مسیحیت به خوبی می‌دانند که ازدواج همجنس‌گرایان ضربه محکمی به کلیساها وارد می‌کند و خیلی‌ها معتقدند این امر باعث نوعی لغزندگی در روح بشریت می‌شود.

در ایران نیز کسی آمار رسمی اعلام نمی‌کند و شاید تنها باری که به طور رسمی و جهانی از همجنس‌گرایی در ایران صحبت شد، سخنرانی ریاست جمهوری ایران در دانشگاه کلمبیای امریکا بود که احمدی نژاد قاطعانه وجود همجنس‌گرایان در ایران را تکذیب کرد. واکنش ایرانی ها به این پاسخ خنده‌ای بود که شاید بیانگر این پتانسیل باشد که ایرانی‌ها نیز به همجنس گرایی نگاه دیگری پیدا کرده‌اند و ذهنیت ایرانی‌ها از آن فضای اشعار گذشتگان مثل ایرج میرزا که به همجنس گرایی به شکل هوس گرایی می پرداختند، دور شده است.
راهنمای نقشه منتشر شده توسط مجله اکونومیست که کشورهای مختلف از نظر قانونی بودن و ممنوعیت ازدواج همجنس گرایان را نشان می دهد.
راهنمای نقشه به ترتیب رنگ ها از بالا به پایین:

کشورهایی که ازدواج همجنس گرایان در آن ها آزاد است

در نظر دارند که ازدواج همجنس گرایان را آزاد کنند

با وجود ملاحظاتی ازدواج همجنس گرایان آزاد است

ازدواج همجنس گرایان ممنوع است

ممنوعیت بدون مجازات

ممنوعیت با مجازات های مختلف


برچسب‌ها: همجنس گرایی, اکونومیست, ازدواج
محسن خسروجردی شنبه سی و یکم تیر 1391

تاریخچه ای از کتابفروشی‌های سیار امریکایی

سفر در اتاقک کتابفروشی

در فیس بوک نویسنده‌ای لینکی درباره تاریخچه کتابخانه‌های سیار امریکایی گذاشته شده بود و مطلب را که خواندم احساس کردم باید ترجمه‌ای از آن در وبلاگ خود قرار دهم.

مطلب به قلم جف در سایت Bookriot. com قرار داده شده است. ترجمه این مطلب را به قلم محسن خسروجردی در وبلاگ خبردان بخوانید.

خلاصه‌ای از تاریخچه کتابخانه‌های سیار امریکایی به همراه تصاویر

برای عشاق کتاب، کتابخانه سیار به طرز عجیبی رومانس و عاشقانه است. این ماشین‌ها به نظر اتومبیل‌های رویایی هستند. اتومبیل‌هایی که نه در رویا بلکه در واقعیت به محله‌های ما می‌آیند و ما را با کتاب آشنا می‌کنند.

اولین کتابفروشی سیار درواقع یک گاری بود. «مری تیتکامب» مسئول کتابخانه مری لند معتقد بود که داشتن کتاب تنها قسمتی از شغل یک کتابدار است و در دسترس قرار دادن این کتاب‌ها بخش مهم‌تر آن بوده. گاری کتابخانه واشنگتن کتاب‌ها را به دور و اطراف شهرهای کناری می‌برده و به صورت فی البداهه و بی‌برنامه در این شهر‌ها توقف می‌کرده و کتاب‌ها را در دسترس عموم مردم قرار می‌داده است.

اولین کتابفروشی سیار تا سال ۱۹۱۰ میلادی (۱۲۸۹ خورشیدی) پابرجا بود. در آن زمان گاری کتابفروش با یک قطار برخورد کرد. کسی زخمی نشد، البته معلوم نشد کتابهای داخل گاری چه شدند.

بعد از آن امریکایی‌ها تصمیم گرفتند تا کتاب‌ها را به دست مشتری‌ها برسانند. این امر با انگیزه توسعه فرهنگ و افزایش برآوردهای مدنی و بالا بردن فرهنگ شهر نشینی با استقبال چشم گیر دسته‌های مردم روبرو شد. کتابخانه ملی کشور آن طور که به نظر می‌رسد اولین کتابفروشی سیار دولتی بود که در سال ۱۹۲۴ میلادی (۱۳۰۳ خورشیدی) افتتاح شد و بعد از آن بازسازی کامل شد.

وقتی که دولت در زمان رکود اقتصادی از کتابخانه‌ها حمایت کرد، کتابفروشی سیار نیز از این حمایت بی‌بهره نماند و پیشرفته‌تر از پیش شد. این کتابفروشی سیار که در شهر چستر در جنوب کارولینا مشغول به کار شد نمونه خوبی برای آن زمان است.

در دوران پس از جنگ اتومبیل جدید و مناسب تری وارد عمل شد که باعث رونق در عموم شهری و وسعت کار کتابفروشی‌های سیار شد. عکس زیر کتابفروشی سیار بروکلین را نشان می‌دهد که به آن صورت در دوران گذشته و حال تاثیر بسیاری نداشته است اما به بچه‌هایی که با شوق و اشتیاق به سراغ کتاب‌ها رفته‌اند نگاه کنید!

با امروزی شدن کتابخانه‌ها و دور شدن از کتابهای چاپی و روی آوردن به کتابخانه‌های دیجیتال کتابفروشی‌های سیار نیز به جدید‌ترین سیستم‌ها مجهز شدند. کتابفروشی سیار ال پاسو یکی از نمونه‌های اخیر این نوع کتابفروشی‌ها است که در یک استیشن مجهز به خدمات اینترنتی ماهواره‌ای، کتابها را حمل می کند.

با شک و تردید باید بگویم که کتابفروشی سیار ممفیس پیشرفته‌ترین کتابفروشی در کشور است اما با اطمینان می‌گویم که تاثیر گذار‌ترین آنهاست. در این کتابفروشی تمامی تجهیزات و برنامه‌های یک کتابخانه امروزی و مجهز قرار داده شده است. برنامه‌ها و تجهیزاتی مثل آثار دیجیتال و چند رسانه‌ای، برگزاری سمینار، کارمندانی با سطح بالای دانش و خیلی چیزهای دیگر. من که دوست دارم در این کتابفروشی سیار زندگی کنم.

منبع متن بالا:

http://bookriot.com/2012/07/12/a-brief-history-of-american-bookmobiles-in-pictures/

محسن خسروجردی شنبه سی و یکم تیر 1391

تصویری که چینی ها را به فکر حجاب انداخته است!

حجاب چینی...

چند وقت پیش کارمند مترو در چین تصویری از پاهای لخت مسافران زن را بر روی اینترنت انتشار داد و زنان چینی را به رعایت پوشش خود برای جلوگیری از تجاوز به آن‌ها به نوعی امر به معروف و نهی از منکر کرده بود. این خبر در رسانه‌های مختلف پخش شد و من به طور ناگهانی آن را در سایت خبری بی‌بی سی پیدا کردم و به نظرم آمد دغدغه امروز مردم چین چه قدر شبیه دغدغه‌ای است که حکومت اسلامی ایران به مردم تحمیل می‌کند و بدون آنکه نظر امروز مردم ایران درباره پوشش را بداند بر پوشیده بودن زن‌ها اصرار بیش از پیش دارد. امروز که چین به این سوال رسیده است که آیا پوشش باعث جلوگیری از تجاوز می‌شود با توجه به وضعیت ایران و کشورهای اسلامی اطراف به نظر می‌آید پوشش مناسب دلیلی بر کم شدن تجاوز و آزار و اذیت جنسی نباشد.

بخوانیم خبر بی‌بی سی را...

متن خبر بی‌بی سی در اینجا به ترجمه محسن خسروجردی

در وبلاگ مترو شانگهای مطلبی نوشته شده بود که به زنان توصیه کرده «مراقب پوشش خود باشید» و به آن‌ها درباره آزار و اذیت احتمالی و تجاوز هشدار داده است.

کارمند مترو تصویری از لباس‌های نا‌مناسب زنی را بر روی شبکه اجتماعی چینی قرار داده و گفته است: «معلوم نیست که کسانی که مثل این لباس می‌پوشند مورد تجاوز قرار بگیرند

همین گفتار کوتاه صدای خیلی از منتقدین و طرفداران حقوق بشر و مخالف تبعیض جنسیتی را در آورد.

اما در یک نظرسنجی اینترنتی، بیشترین تعداد موافق بودند که زنان باید لباس‌های مناسب تری بپوشند.

این خبر نظرات اینترنتی بسیاری به همراه داشت و مخالف این بودند که زنان به خاطر پوشش خود مورد تجاوز و آزار و اذیت قرار می‌گیرند.

یکی از کاربران وبلاگ مترو به روزنامه چینی گفته است: «با توجه به این گفته، آیا مردان به زنان در استخر‌ها تجاوز می‌کنند؟»

کاربر دیگری گفته است: «حتی اگر یک زن لباس مناسبی هم پوشیده باشد باز به معنای این نیست که مورد آزار و اذیت قرار نمی‌گیرد.»

روز یک شنبه، دو زن در حالی که صورت خود را سیاه کرده بودند و پلاکاردی به اعتراض در دست داشتند به سمت مترو رفتند. بر روی پلاکارد آن‌ها نوشته شده بود: «من می‌توانم عشوه گر و هوس برانگیز باشم اما تو نمی‌توانی مرا آزار دهی.»

مسئول مترو اتهامات را رد می‌کند و مطلب وبلاگ را توجیهی بر آزار و اذیت‌های جنسی می‌داند و همچنین او گفته است که مطلب مورد نظر به معنای یک «یادآوری دوستانه» به زن‌ها بوده.

او که با روزنامه گلوبال تایمز مصاحبه می‌کرده است ادامه داده: «همانطور که کارمند مترو گفته است ما نسبت به هشدار به زنان از خطر احتمالی آزار و اذیت جنسی در مترو مسئول هستیم

او همچنین اضافه کرده است که در مترو شانگهای تعداد شکایات به خاطر آزار و اذیت‌های جنسی بیشتر از قبل شده است.

اکثر ده‌ها هزار نفری که به شبکه اجتماعی چینی پاسخ داده‌اند با این نظر که زنان باید در هنگام استفاده از وسایل نقلیه عمومی از پوشش مناسبی برخوردار باشند موافق بودند و مخالفتی نکردند.

یکی از کاربران وبلاگ گفته است: «پوشش مناسب در اماکن عمومی حسن نیت مردم را نشان می‌دهد.» او ادامه داده است: «درخواست از زنان برای اینکه مراقب پوشش خود باشند نباید با توجیه آزار و اذیت‌های جنسی برابر باشد.»

ویدئوی این خبر:

http://www.youtube.com/watch?v=KUAyU-idXNc

محسن خسروجردی سه شنبه بیستم تیر 1391

اعدام یک زن مسلمان توسط طالبانی ها و خشونت در اسلام

اسلام دین خشونت است

زن ایستاده است، مرد طالبانی اسلحه را از دست راست خود به دست چپ می دهد و با دست راست که حالا دیگر اسلحه را حمل نمی کند، دست زن را می گیرد و روی زمین می نشاند. دست زن را به سرعت رها می کند، زن روی زمین نشسته است و به نقطه در روبرو خیره شده است. مرد طالبانی اسلحه را دوباره به دست راست خود می دهد و منتظر می شود تا مرد دیگری که در چند متری او ایستاده است متن اعدام را قرائت کند. متن خوانده می شود و مرد اسلحه بدست زن را نشانه می رود و زن نفس عمیقی می کشد. صدای سه تیر از اسلحه خارج می شود و زن روی زمین درازکش می شود. 

این ها تصاویری بود که چند روز پیش از شبکه الجزیره و چند شبکه خارجی دیگر پخش شد. زن محکوم شده بود. جرمش زنا و زیرپا گذاشتن قوانین اسلامی بود. من یک ایرانی هستم و این زن را بهتر از هرکسی دیگر درک می کنم که در هر کجای دنیا این تصاویر را دیده است. جمله قبلی خود را تصحیح می کنم، من یک ایرانی مسلمان هستم و بهتر بگویم اگر مسلمان نبودم شاید برای من نیز مثل جوانی که در یک کشور با قوانینی دیگر زندگی می کرد، این تصاویر بی رحمانه ترین قتل و عام در یک جامعه باشد. 

ما ایرانی های مسلمان در برخورد با اعدام به سه دسته تقسیم می شویم. دسته ای که اسلام را دین کامل نمی دانند و خود را کنار کشیده اند. دسته ای که اسلام را دین کاملی می دانند و معتقدند دین اسلام و به خصوص دین محمد صلح طلب است و اهل خشونت نیست و دسته دیگر کسانی هستند که دین اسلام را دین کاملی می دانند و خشونت را در برخورد با زشتی ها و پلیدی ها امری واجب به حساب می آورند که نه به صورت زبانی بلکه به صورت عملی ثابت کرده اند که دین اسلام دین خشونت است. 

با دیدن این صحنه ها به فکرم آمد که چرا دین اسلام باید کامل باشد. اگر دین اسلام کامل است پس چرا این همه انحراف از آن ایجاد شده است. آیا چیزی که انسانها را منحرف کند کامل است؟ 

نوشته خیلی پرباری نیست و فقط یک حس است، اما به هرحال دلم برای آن زن افغان می سوزد که ممکن است حتی جرمی نکرده باشد و بدون هیچگونه حکمی و تنها با قرائتی از یک برگه محکوم به مرگی دردناک است. 

دلم بیشتر برای آن جوانکی می سوزد که در گوشه ای از تصویر این فیلم به این صحنه ها می خندد و در گوشه ای ایستاده و جاهلانه ترین خنده ها را می زند. 

دلم برای جاهلان می سوزد و امیدوارم روزی به جهل خود دانا شوند و در همین دنیا قبل از مرگ شیوه صحیح عمل خود را بیاموزند.

هنوز هم این برایم سوال است که چرا دین اسلام باید کامل باشد با این همه انحراف.

ویدئوی این اعدام را در اینجا می توانید تماشا کنید و اگر خواستین با موبایل نیز ظبط کنید!

http://www.nydailynews.com/news/world/woman-brutally-executed-taliban-crowd-cheers-video-article-1.1110068

محسن خسروجردی شنبه دهم تیر 1391

نقدی بر تئا‌تر «گروتسکی بر تبار‌شناسی دروغ و تنهایی»

هجویه‌ای بر تبار‌شناسی دروغ و تنهایی

شاید یک هفته برای نوشتن یادداشتی درباره نمایش «گروتسکی بر تبار‌شناسی دروغ و تنهایی» وقت گذاشته باشم و حالا یادداشت کارگردان را می‌خوانم و پشیمانم از وقتی که هدر رفت... کارگردانی که نام گروتسک بر روی نمایش خود می‌گذارد و در یادداشتی اشاراتی می‌کند که ابتدای آن وقیحانه با این جمله شروع می‌شود «بی‌خیالِ تمامِ سبک‌ها و مکتب‌های قراردادی، محصول مشترک تمام آدم‌هایِ غمگینِ جهانِ، اما چینی نیست چون تو هرلحظه از خودت، بغل دستیت، خانواده‌ات، مدرسه وُ دانشکده‌ات خنده‌ات می‌گیره، خنده‌های شکلاتی ِاصلِ اصل، تلخِ تلخ. از روزی که شروع کردم به نوشتن تئا‌تر تا روزی که روی صحنه رفتم مهم‌ترین چیزی که همیشه به عنوان دغدغه با خودم زمزمه‌اش کردم نیاز اجرای یک نمایش بوده وهست واین روز‌ها طعمی بیشتر از دروغ و تنهایی اطرافم مزه مزه نکردم.»

 با اینکه دیگر نای نوشتن قسمت‌های جدا شده از کتاب و مقالات مختلف ندارم اما برای اینکه به مخاطب خودم کالای پرمغزی ارائه داده باشم، فراموش می‌کنم یادداشت بی‌معنای کارگردان را و نوشته خود را ادامه می‌دهم. اولین و بزرگ‌ترین اشتباه نمایش مورد نظر پیشوندی است که قبل از آن آمده. گروتسک. گروتسک را شاید بتوان گفت گونه‌ای هنری که قدمت آن بر می‌گردد به نقاشی‌های باستانی غار‌ها. خیلی وارد بحث نقاشی و ادبیات نمی‌شویم. اما بیشترین نمود گروتسک در تئا‌تر آنچنان که گفته شده است از کمدی‌های تلخ و سیاه فردریک دورنمات به امروز رسیده است. البته از این نظر به دلیل آنکه المان‌های به کار رفته در این گونه تئاتری شباهات زیادی با ابزورد دارد کارهای دورنمات را در دسته ابزورد‌ها نیز قرار می‌دهند. البته در آثار شکسپیر نیز نقش مایه‌هایی از گروتسک حضور دارند که در حال حاضر ترجیح می‌دهم به تئا‌تر تبار‌شناسی دروغ و تنهایی بپردازم. در کتاب گروتسک در هنر و ادبیات (نوشته جیمز لو‌تر آدامز-ویلسون یتس- برگردان آتوسا راستی-نشر قطره) نظریات مختلفی از نظریه پردازان جهان درباره گروتسک آمده است. کایزر در این کتاب گروتسک را نقش خیالی نقاش معرفی می‌کند. «نقاش با نادیده گرفتن هرگونه ابعاد واقعی عنان کار را به یک خیال می‌سپارد و هدف او تنها برانگیخته شدن خنده، نفرت و شگفت زدگی ناشی از آفرینش‌های هیولا مانند او است و در تصورات غیرطبیعی و نامعقول وی ریشه دارد.» همچنین درجایی دیگر از این کتاب اشاره می‌کند: «احساسات متناقضی هستند که به واسطه گروتسک برانگیخته شده‌اند، مانندسرگرمی و در عین حال ترس.» در اینجا ما مفهومی از انزجار را می‌بینیم، انزجاری که از شکل و شمایلات طنزگونه ایجاد می‌شود. تبار‌شناسی... قرار است به تماشاگران بفهماند دروغ بد است. در همینجا به نظر می‌رسد با یک نمایش کودکانه همراه هستیم که حتی کودکانه می‌خواهد دروغ را نفرت انگیز نشان دهد. نفرتی که به دلیل کارکردهای تجاری نمایش به هیچ وجه در هیچ صحنه‌ای ایجاد نمی‌شود. اولین اپیزود نمایش درختی را نشان می‌دهد که تن و قامتی انسانی دارد و ماری که نمادی از شیطان گروتسک است. این صحنه نشان می‌دهد که قرار بوده است نمایشنامه شباهت‌هایی به گروتسک داشته باشد. گروتسک که در نقاشی‌ها به شکل انسانهایی با شکل و شمایل گیاهان نشان داده می‌شده در این اپیزود علی رغم اینکه تنها شباهتی ظاهری به گروتسک دارد اما شاید از نقاط قوت این نمایش باشد. در صحنه‌های بعدی دیگر نمایش کارکردی به شیوه گروتسک ندارد. مگر صورتک‌هایی که هر از گاهی می‌خواهند انزجار به وجود بیاورند. کایزر المان‌های موجود در گروتسک را چنین تعریف می‌کند: «یک اثر گروتسک فرزند تصورات هنرمند یا‌‌ همان خیالات نقاش است. اثر هنری ساختار خود را دارد، ویژگی‌ها و سبک خود که استقلال و عینیتی ویژه به آن می‌بخشد. برخی از موضوعات گروتسکی که کایزر آن‌ها را شناسایی می‌کند شامل هیولا‌ها، حیوانات به خصوص مار‌ها، جغد، غوک، عنکبوت، خزندگان، حشرات موذی و فرا‌تر از همه آن‌ها خفاش‌ها هستند که تجسم حیوانی گروتسک در نظر گرفته می‌شود. دیگر سوژه‌ها مرتبط با دنیای گیاهان است مانند درخت‌های رز به هم پیچیده یا گیاهانی عجیب که در ذات خود شکارچی هستند. ابزار فن آوری نیز در تجسم بدسیمای خود جز مفاهیم گروتسک قرار می‌گیرند، از شکنجه‌های قرون وسطی گرفته تا بمب اتم در قرن حاضر. هم چنین جمجمه و اسکلت نیز جز تصاویر کلیدی به شمار می‌روند، زیرا بدن انسان را به یک عروسک خیمه شب بازی یا کولی تنزل می‌دهند و صورت‌‌هایشان مانند صورتک‌هایی بی‌احساس و بی‌روح است.» کارگردان تلاشش را کرده است تا گروتسک به وجود بیاورد اما تنها می‌تواند در اپیزود اول نکات کوچکی را رعایت کند و از آن به بعد به شدت درگیر تماشاگر می‌شود و به سراغ خنده‌های سطحی می‌رود. (درجایی جمله‌ای زیبا آمده بود که خنده گروتسک خنده‌ای دراماتیک است.) کایزر معتقد است در گروتسک ترس از زندگی بیشتر از ترس از مرگ است. در نمایش تبار‌شناسی... نیز ما شیوه‌های معمولی از زندگی را می‌بینیم که در آن‌ها دروغ قرار است منزجر کننده نشان داده شود. این انزجار به جز در لحظه‌ای کوتاه که پاشیدن خون سر هابیل به روی بوم سفید است در قسمت‌های دیگر تاثیری ندارد. حتی در قسمت کلاس درس و معلمی که از اعدام و اسیدپاشی دیکته می‌گوید و پسری که قرار است مادرش قربانی همین اتفاقات باشد نیز تاثیر آنچنانی جز یک حس نامفهومی و مضحکانه به تماشاگر نمی‌دهد. البته تماشاگر بلافاصله با خنده‌های سطحی پر می‌شود و یادش هم نمی‌آید که در صحنه قبلی چه واکنش دراماتیکی باید نشان می‌داده است و به خاطر کارکرد غلط نمایش چنین واکنشی از او سرنزده یا اینکه در بیان این واکنش سردرگم شده است.

 «گروتسک تلاشی برای احضار و مقهور ساختن ابعاد شیطانی جهان به شمار می‌رود که کایزر اصرار دارد گروتسک حتی با اینکه به نظر می‌رسد هنرمند را گرفتار می‌کند، المان بذله گویانه و بازی مانند اثر را به طور کامل تخریب نمی‌کند و دقیقا این قدرت واکنش به اثر است که منجر به آزاد سازی راز درون آن می‌شود.» (از متن کتاب)

نمایش تبار‌شناسی... با بازی‌های خوب بازیگران خوب‌تر آن نمایشی زیباست که دل‌ها را شاد می‌کند. اما ادعای گروتسک بودن آن ادعایی توخالی و بی‌معنی است. بهتر است این تئا‌تر را «تبار‌شناسی دروغ و تنهایی» بخوانیم و گروتسک را از ابتدای آن برداریم. البته تنهایی نیز به نظر برای آن عنوانی زیادی می‌آید و در این تئا‌تر چیز کمتری به اسم تنهایی دیده می شود. سجاد افشاریان نمایشنامه نویس فعال سال اخیر است و استقبال از این نمایش او به اندازه مطلوبی بوده و حضور بازیگران و اهالی رسانه در آخرین شب‌های اجرای این نمایش نیز نشان از محبوبیت آن است. بازی خوبی که سیامک صفری گرامی و بهاره رهنما اجرا می‌کنند در کنار دیگر بازیگران به خصوص ناهید مسلمی که از پیشکسوتان هستند خاطره خوبی را در ذهن تماشاگران برجای می‌گذارند. حضور راوی، کارکرد‌های پست مدرن و استفاده از روش فاصله گذاری به شیوه معمول دیگر نمایش‌های این روز‌ها کمی از کیفیت کار کاسته بود. شب گذشته آخرین شب اجرای این نمایش بود و دفتر آن بعد از دوماه بسته شد.

در ادامه کلیپی از اجرای یک تئاتر که تا حدودی در آن از کارکردهای گروتسک استفاده شده است قرار داده ام: با بررسی هایی که کردم این تئاتر در چند نقد به عنوان تئاتری با کارکردهای گروتسک و طنز تلخ معرفی شده بود. 

تمامی نظراتی که در بالا ارائه شد، نظرات کایزر از کتاب گروتسک در هنر و ادبیات بود. قسمتی هم که درباره کارگردان و نمایش قضاوت کردم با مجموعه مطالعاتی که داشتم به حق دیدم و امیدوارم حرف و کلام اشتباهی از من گفته نشده باشد.

لینک نقد درست و زیبای سایت ایران تئاتر درباره تئاتر تبارشناسی... را در اینجا قرار می دهم:

لینک مصاحبه با سجاد افشاریان

http://www.theater.ir/fa/conversation.php?id=28656

سجاد افشاریان در پاسخ به انتخاب سبک گروتسک چنین پاسخ داده است:  «اگر از همین بحث به "گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی" برگردیم،  شما گفتید که این اجرا کمدی است، من با خود عنوان موافقم که یک گروتسک است. سؤالم این است که چرا این لحن را انتخاب کردید برای نوشتن صحنه هایی درباره دروغ و تنهایی؟

وقتی می خواهیم کاری را با توجه به محتوای آن اجرا ببریم، به اجرا شدن و به سرانجام رسیدن فکر می کنیم. ما وقتی با مفهومی مثل دروغ سر و کار داریم، مدام نگرانیم که مبادا نصیحت کنیم یا آموزش دهیم و باید حواسمان باشد که فقط قصه را خوب تعریف کنیم. من به این نتیجه رسیدم که باید لحنی انتخاب کنم که هم هیجان و شادی ایجاد کند و هم لحظاتی را در ذهن تماشاگر ثبت کند تا بعد به آن ها فکر کند و این لحن کمدی، گروتسک بود.»

محسن خسروجردی یکشنبه چهارم تیر 1391

نگاهی به نمایش خیال‌های جاده جاجرود-تهران

زنانگی در تئاتر

محسن خسروجردی-روزنامه نگار

وقتی عنوان زنانگی در تئا‌تر را برای این نوشتار انتخاب می‌کردم، به این نکته توجه ویژه داشتم که زنانگی در تئا‌تر نباید به رویکردهای فمنیستی تعبیر شود. نمایش «خیال‌های جاده جاجرود-تهران» یک نمایش زنانه است که با شوخی‌ها و مسائل ریزی دست و پنجه نرم می‌کند که تنها برای زن‌ها قابل درک است. مثل شوخی‌هایی که فروشنده لباس زیر می‌کند و حرف‌های زنانه‌ای که در طول اجرا بین شخصیت‌های داستان رد و بدل می‌شود. با این حساب با یک تئا‌تر زنانه روبرو هستیم که با جست‌و‌جوی اینترنتی نتوانستم چیز خاصی از ماهیت و گذشته این نوع تئا‌تر پیدا کنم و هرچه بود از تئا‌تر فمنیستی مثال آورده شده بود. برای همین از ادبیات استفاده می‌کنم و شروع موفقیت آمیز این رویکرد را رمان با شکوه «سووشون» عنوان می‌کنم. بی‌شک سووشون شاهکار ادبیات زنانه است و می‌توان نمایش‌هایی را به سمت زنانگی می‌روند با سووشون مقایسه کرد. نمایش دیگری که این روز‌ها زنانگی در آن به وضوح قابل مشاهده است، نمایش «این تابستان فراموشت می‌کنم» است که چون این نمایش را ندیده‌ام صحبتی از آن به میان نخواهم آورد. کارگردان خیال‌های... (غزاله معتمد) با قرار دادن چند شخصیت زن که گویی هر کدام نماینده نماد خاصی از جامعه زنانه هستند با روایتی خطی از عده‌ای که حین پنچرگیری اتوبوس در کافه‌ای بین راهی دور هم جمع شدند سعی در واگویه کردن مواردی دارد که شاید بتوان به آن رویکردی انتقادی به زنانگی در جامعه بدون هیچ گونه نگاه و انگیزه‌ای سیاسی نسبت داد. اما داستان تک خطی این نمایش باعث شده است تا نویسنده به عناصر نمادین و تا حدودی بیش از حد کلیشه بپردازد. مثل زنی که چادر بر سر دارد (نسیم ادبی) و رفتاری مثل مسئولین حراست دانشگاه‌ها یا زنان گشت ارشاد  دارد. زنی که وقتی در لایه‌های شخصیتی او وارد می‌شویم، عقده‌ای شخصی از عشقی نافرجام را می‌بینیم. حرکات او با چادر باعث خنده تماشاگران می‌شود و ذهن مخاطب را به سوی عناصر نمادینی می‌برد که دختران جوان بیشترین همذات پنداری را با آن می‌توانند برقرار کنند. زنی که بهاره رهنما ایفای نقش آن را برعهده دارد، چهره‌ای عامیانه از زن طبقه متوسط را نشان می‌دهد که با توجه به شهری شدن جامعه خیال سفرهای دور و دراز با همسرش را در سر می‌پروراند. شخصیتی که شاید نمونه‌های آن در جامعه امروزی به وفور یافت شود. اما باز با تیپی روبرو هستیم که با استفاده از عناصر نمادین ساخته شده است. تیپی که در بازی دیگر بازیگران نیز به وضوح نمایان است، در بازی زن روشن فکری (رویا جاویدنیا) که در حال ظبط خاطرات است، دختر دزدی (الهام کردا) که از خانه فرار کرده است و پیرزنی (ناهیدمسلمی) که فروشنده‌ای دور گرد است و از فرصت کافه نشین شدن زنان دیگر برای فروش اجناس خود استفاده می‌کند. این تیپ گرایی صرف شاید باعث وجدآمدگی تماشاگر و تشویق او شود اما کارکردی هنری و حتی کاربردی نیز ندارد. بازیگران در یک تئا‌تر محیطی در حالی دور تا دور آن‌ها را مردم گرفته‌اند کنار هم قرار داده شدند تا قسمتی از مشکلات جامعه زنانه امروز را واگویه کنند. اما وارد شدن به لایه‌های شخصیتی این آدم‌ها با گفت‌و‌گوهای درونی آن‌ها که تا حدودی کارکردی سینمایی هم دارد، کمی شخصیت‌ها را زنده‌تر جلوه می‌دهد و باعث می‌شود در ذهن مخاطب تا حدودی شخصیت شکل بگیرد اما باز هم مشکل اصلی فقدان قصه و حتی مضمونی مشخص است که باعث بی‌هویت بودن نمایش شده است. از آنجا که نمایش خیال‌های... در یک کافه بین راهی اتفاق می‌افتد اجرای محیطی آن نیز ساده‌تر می‌شود. فضای کافه تریای چهارسو جای خوبی برای برگزاری این تئا‌تر محیطی بود. تئا‌تر محیطی که به نظر می‌رسد در ایران به دلیل کمبود امکانات و استفاده از قسمت‌های مرده و غیرکاربردی تئا‌تر شهر ایجاد شده است راه خوبی را پیش می‌برد و اگر توجه به آن بیشتر شود فرصت خوبی برای تازه کار‌ها خواهد بود. خیلی از مردمی که برای تماشای خیال‌های... آمده بودند، بابت ایستادن و فضای کم برای دیدن بازیگر مورد علاقه نسبت به مسئولین اجرا شکایت داشتند. با این حال حضور بازیگران و حس کردن آن‌ها از فاصله‌ای نزدیک باعث شده بود تا خیلی نسبت به این موضوع دل آزرده نباشند. با اینکه این روز‌ها روایات پست مدرن امان تئا‌تر کشور را بریده است و همگان دل به اجراهای تک خطی و غیر روایی بسته‌اند، اما با همه این‌ها نمایش خیال‌های جاده جاجرود-تهران ارزش دیدن دارد. نمایشی زنانه که بازی زیبای بازیگران خوبی مثل ناهید مسلمی، بهاره رهنما، نسیم ادبی، الهام کردا و رویا جاوید نیا در آن خالی از لطف نیست.

نگارنگاشت: این روز‌ها که روزهای آخر اجرای این نمایش است و شاید هم دیگر اجرایی نباشد دلم نیامد درباره آن ننویسم. برای همین تصمیم گرفتم در حد و اندازه خودم بدون هیچ گونه ادعایی، یادداشتی و شاید تا حدودی نقدی بر این کار بنویسم. از تئا‌تر بازهای حرفه‌ای بابت اینکه درباره تئا‌تر می‌نویسم معذرت می‌خواهم اما سعی می‌کنم منصف باشم و با تحقیق و ذکر منبع نظر بدهم تا خدایی نکرده حرف اشتباهی از جانب بنده درباره این رشته هنری که از قداست بالایی برخوردار است گفته نشود.

محسن خسروجردی دوشنبه هفتم آذر 1390

چرا جدایی نادر از سیمین در جهان با اقبال روبرو شده است!؟

وصال نادر با مردم جهان

چند وقتی است که فیلم «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی بعد از درخشش در ایران و توجه مخاطب ایرانی به آن در سینمای جهان نیز در حال درخشیدن است. از آخرین توجهاتی که به این فیلم شده است نیز می‌توان به جایزه آسیا پاسفیک و جایزه رسانه بی‌بی سی اشاره کرد. همچنین اقبال این فیلم در جذب مخاطب نیز بی‌شک موفقیت دیگری برای فیلم جدایی نادر به حساب می‌آید. مجله توتال فیلم نیز در اولین شماره سال ۲۰۱۲ فیلم جدایی نادر از سیمین را به عنوان پر مخاطب‌ترین فیلم ۲۰۱۱ انتخاب کرده است و این فیلم را در فهرست فیلم‌هایی که باید دیده شوند قرار داده است. اکثر منتقدان فیلم معتقدند جدایی نادر از سیمین تمامی مقیاس‌ها و استانداردهای جهانی را رعایت کرده است و برای همین باید دیده شود. اما با وجود تمام نقد‌های مثبت و توجه مخاطبان جهانی به این فیلم، جدایی نادر هم از لحاظ تکنیکی پر از ضعف است و هم از لحاظ داستانی و چرا باید فیلمی که ممکن است فقط تصاویر زیبا داشته باشد و نه ساختار و محتوا در سینمای ایران و جهان با اقبال روبرو شود. داستان خطی جدایی نادر داستان جدا شدن یک زن از شوهرش در جامعه‌ای است که مردم ایران شناخت تقریبا کاملی از آن دارند و در جامعه جهانی به طور نسبی شناخت کمتری از آن پیدا کردند. در جامعه ایرانی که شناخت بیشتر است، مخاطب با مفهومی آشنا می‌شود که دلش می‌خواهد آن را ببیند و بشنود. در جامعه‌ای که سکوت حتی گریبان سران آن را نیز گرفته است و ساکت کردن و نوع دیگر بیان آن خفقان بیداد می‌کند، مردم توقع دارند حرف‌هایشان را بشنوند و ببینند. حتی اگر این حرف‌ها اشتباهات محضشان نیز باشد اما حرفهاییست ساده که اصغر فرهادی با زیرکی به سراغ آن‌ها می‌رود و با بیان آن‌ها فیلم جدایی نادر را می‌سازد. در واقع اقبال جدایی نادر در سینمای ایران را می‌توان به شجاعت بیان همین حرف‌ها و همین نگفتنی‌ها و در گوشی گفتن‌های مردم نسبت داد. البته اصغر فرهادی باز با زیرکی حرفهایی را انتخاب کرده است که خیلی پر مایه و تاثیر گذار نیستند که بخواهد با برخورد حکومتی روبرو شود. اما مخاطب ایرانی که در بد‌ترین شرایط اطلاع رسانی در ایران به سر می‌برد شنیدن این حرف‌ها برایش کافی است و انصاف برایش معنایی ندارد. جنگ بین طیف‌ها در ایران و بازی‌های سیاسی نیز باعث شد تا جدایی نادر در ایران از یک فیلم درجه چندم به یک فیلم درجه یک تبدیل شود. البته فرهادی وقتی درباره الی را ساخت نیز حقه‌ای این چنینی زد اما فضای آن زمان، خلا دوران امروز را نداشت که فرهادی بتواند از آن خلا و خالی بودن استفاده کند و مردم را از خواستنی‌هایشان که از آن محروم شده‌اند پر کند. اما چرا فیلم جدایی نادر در عرصه جهانی در حال درخشیدن است. به نظر می‌رسد مردم جهان کوچک‌ترین اطلاعی از وضعیت داخلی ایران ندارند. در واقع خلا اطلاع رسانی و نداشتن تجربه و مهارت خبررسانی داخلی حتی گریبان بخش خارجی را گرفته است. در واقع در داخل با کم رسانی اخبار و سانسور که اخیرا اسم آن مصلحت اندیشی و بصیرت نیز شده است باعث می‌شویم تا مردم دچار خلا‌های کذایی بشوند و به آن‌ها آدرس‌های غلط داده شود. در خارج از کشور نیز با سانسور کامل خبر‌ها و خبر نرساندن از داخل و با تمرکز روی اخبار کذب و بزرگنمایی اخبار حقیقی خارجی به طور کل از گردونه اطلاع رسانی جهانی خارج شده‌ایم. یک مخاطب خارجی وقتی فیلم جدایی نادر را می‌بیند با تمام چیزهایی روبرو می‌شود که تا به حال از جامعه ایرانی توقع نداشته است. یک خانواده تقریبا از طبقه متوسط جمهوری اسلامی را می‌بیند که از شرایط خود در این کشور راضی به نظر نمی‌آیند و فکر می‌کنند خارج از کشور زندگی کردن به آن‌ها این فرصت را می‌دهد تا بتوانند زندگی بهتری داشته باشند. مخاطب خارجی تا قبل از این فکر می‌کرد درماندگی ایرانی شبیه درماندگی ساکنین کشورهای پاکستان یا افغانستان است. اما با دیدن جدایی نادر متوجه می‌شود که ایرانی‌ها نوعی دیگر درمانده و مهجور مانده‌اند. در واقع فرهادی در اینجا برای مخاطب خارجی نیز دام بزرگی پهن کرده است. او می‌داند که مخاطب خارجی چه حفره‌هایی از تفکرش درباره ایران در سر دارد. با شناسایی این حفره‌ها و پر کردن آن‌ها او را نیز سحر و جادو می‌کند. برای همین است که گفته شده فرهادی در جدایی نادر از سیمین کارگردانی نکرده است او بیش از هر چیز در این فیلم شعبده بازی انجام داده است و با ترفندهای مختلف پاسخگوی نیاز داخلی و خارجی بوده است. اما این سوال که این روش فیلم سازی درست است یا خیر، سوالی است که باید پاسخ داده شود. یک فیلم می‌تواند عده‌ای را به سمتی درست هدایت کند و آدرس دهد. در مقابل فیلمی هم می‌تواند عده‌ای را مدهوش و مجذوب کند اما از مسیر اصلی و مسیر درست خارج کند. فرهادی همیشه در مصاحبه‌هایش گفته است من کمتر به مخاطب اطلاعات می‌دهم. آقای فرهادی با این جمله‌اش یا نشان می‌دهند اطلاعات کمتری دارند یا قرار است مخاطب را فریب دهند.

محسن خسروجردی پنجشنبه هفدهم شهریور 1390

عکس: دیکتاتور در کنار دیکتاتورمبارک

دیکتاتوری که آغوشش برای همه باز بود!

این روزها روزهای سختی برای سرهنگ قذافی است. دیکتاتوری که همه عمرش در آسایش و رفاه بوده است و با همه جور تیپی عکس انداخته، حالا معلوم نیست کجای جهان پنهان شده است. دیکتاتور لیبی هر چه قدر آغوشش گرم هم آغوشی با سیاستمداران جهان شد، برای مردمش آغوش سرد و بی احساسی داشت. وقتی هم که آغوش دیکتاتور ها برای مردمشان گرم نباشد، سرما می زند به کشور و دیگر دیکتاتورها باید منتظر افول قدرتشان باشند.

این هفته در هفته نامه "یکشنبه" مطلبی درباره ناپدید شدن قذافی نوشتم که پیشنهاد می کنم حتما بخوانید. این دیکتاتور آنقدر عجیب است که این هفته مورد عجیب هفته نامه یکشنبه شد! دیکتاتور لیبی ماجراهای زیادی دارد، اما در این مطلب ماجراهای فرار و دوران پس از قدرتش را خواهید خواند. آنقدر این دیکتاتور عجیب غریب بوده است که به راحت می توان به او لقب مورد عجیب داد! 

در انتها هم عکسهای هم آغوشی دیکتاتور با سیاسیون دیگر را قرار دادم. دیکتاتور لیبی حتی در روابطش نیز عجیب و غریب بوده است! از همه طیفی شاید در آغوش او قرار گرفته اند و طعم بوسه هایش را چشیده اند! از جمله احمدی نژاد خودمان که زمانی هم آغوش او بوده است، اما خدا رو شکر که ما کشور دموکراتی هستیم وگرنه آغوش احمدی نژاد هم برای مردمش سرد می شد و به این کشور نیز سرما میزد!

نکته مهم عکسهای قذافی با سران کشورها اینه که در حال حاضر محل اخفای او معمای بزرگی شده و هر کدام از این سران می توانند مورد اتهام قرار بگیرند! یعنی قذافی الان کجاست!؟

احمدی نژاد در آغوش دیکتاتور

چاوز در آغوش دیکتاتور

نلسون ماندلا در آغوش دیکتاتور

آغوش باز یاسر عرفات برای دیکتاتور

آغوش باز دیکتاتور برای بشار اسد

تونی بلر در آغوش دیکتاتور

دست گرم دیکتاتور در دست سارکوزی

دست گرم دیکتاتور در دست برلوسکنی

دستان گرم دیکتاتور در دست اوباما

با همه این عکس ها، حال واقعا قذافی کجاست! گویی او با تمام جهان دوست بوده است!!!

سریال پنج کیلومتر تا بهشت، از آن سریالهایی است که به خاطر موضوع خاصش، مخاطب زیادی دارد. در این سریال اتفاقات عجیبی رخ می‌دهد که نشان از آشفتگی ذهن نویسنده و کم مایه بودن طرح فیلم نامه آن است. من این یادداشت را به سه قسمت تقسیم کردم، تا در سه قسمت به بیان سه موضوع متفاوت در فیلم نامه و کارگردانی این فیلم بپردازم. سه موضوعی که به شدت، عامل ضعف سریال هستند.

قسمت اول: سریالی که ایده‌هایش از فیلم‌های هالیوودی گرفته شده است.

بی‌شک وقتی قرار است ماجراهای روح را فیلم کنیم، یاد فیلم «روح» که شاید مولف این گونه فیلم‌ها باشد، خواهیم افتاد، فیلم روح در زمان خودش سر و صداهای زیادی به پا کرد، اینکه شخصی روح باشد و زندگی‌اش را خطراتی تهدید کند، مجبور است با دنیای زنده‌ها ارتباط برقرار کند داستان جذابی است. این روح برای محافظت از زندگی اش یا باید به جادوگری روی آورد و یا باید از دین و مسائل شبهه دار آن استفاده ابزاری کند. درباره دین و مسائل دینی در قسمت بعدی صحبت خواهیم کرد. اما نکته اصلی که درباره این فیلم شاهد آن بودیم، خندیدن تماشاگران به روح‌های این سریال است. ذهن تماشاگر نمی‌تواند بپذیرد، که روح قصه توانایی لمس را از دست داده است، اما می‌تواند بنشیند، برای بلند شدن به تکیه‌گاه نیاز دارد و یا به وضوح برای سوار شدن بر قسمت بار ماشین باید قسمتی از ماشین را بگیرد و بالا برود و حتی ماشین نیز تکان بخورد. در ساخت این نوع فیلم‌ها مسلما چنین مشکلاتی معمول است، اما چرا کسی به فیلم «روح» نخندید؟ این مقایسه خیلی دور از عقل نیست، روح قصه فیلم «روح» نه تنها خنده دار نیست، بلکه باعث می‌شود نسبت به شخصیت نقش اصلی فیلم حس دلسوزی داشته باشیم. اما امیر حسین روح سریال ماه مبارک رمضان، به هیچ وجه نتوانسته است حس همذات پنداری را در ما به وجود بیاورد. این می‌تواند دو علت داشته باشد، اول اینکه مهدی سلوکی نتوانسته است نقشش را خوب بازی کند و بعد از آن اشکالات قصه نویسی در فیلمنامه است. شاید کاراکتر‌ها آن طور که باید معرفی نشده‌اند و برای همین غیر قابل درک است که تصور کنیم امیر حسین روح است. عموما عناصری که حلال ضعف مشکلات عمده فیلم نامه هستند، غیر قابل درک و بسیار ابتدایی قرار داده شدند. مثلا اینکه نقل قول‌های شخصی از زبان دختر روح فیلم بخواهد به تمامی سوالات امیر حسین و در اصل تماشاگران گیج شده پاسخ دهد، خیلی ابتدایی و بچه گانه قرار داده شده است. در قسمت دیگری از فیلم نمایشی را می‌بینیم از سفر امیرحسین به خواب آیدا، و باز مطمئنا یاد فیلم «سرآغاز» کریستوفر نولان برایمان زنده خواهد شد! اما باز به خواب امیر حسین می‌خندیم ولی محو دی کاپریو در فیلم سرآغاز می‌شویم. که مشکل اصلی این اشکال، نه تنها فیلم نامه و ضعف بازیگر مرد نقش اول سریال است، بلکه دینی بودن فیلم نامه و استنادات آن به دین است.

قسمت دوم: فیلم نامه دینی و یا ضد دین

قرار است با یک فیلم دینی و مناسب ماه رمضان مواجه شویم. فیلم پر است، از صحنه‌هایی که امیرحسین به صورت یک روبات قرآن می‌خواند و شخصیت‌های کاملا سفید، روبروی شخصیت‌های سیاه و کمی خاکستری قرار گرفته‌اند. در فیلم اینسپشن یا سر آغاز و فیلم روح، شاید یک بار نیز حرفی از دین آورده نشده است و در هیچکدام از لحظه‌های فیلم خبری از سخنرانی‌های شخصیت نقش اول، من باب دین و دینداری وجود ندارد. اما فیلم پنج کیلومتر... به خاطر مناسبتی بودنش، به این سخنرانی‌ها نیاز دارد. و همین شعارهای دینی و قرائت‌های عجیب و غریب از قرآن باعث می‌شود، قسمت‌های ماورایی مضحک به نظر برسد. زیرا دین برای مردم ایران، متشخص است و شوخی بردار نیست که بخواهیم شبهات و شبه علم موجود در آن را در قالب جدی و غیر کمدی نمایش دهیم و بدعت ایجاد کنیم. اگر فیلم، کمدی باشد مطمئنا شاهد یک اثر فاخر خواهیم بود. مثل نمایش جهنم و بهشت در فیلم «آتش کار» که چون در قالب کمدی نمایش داده شد، به هیچ وجه در ذهن کسی توهین و یا حرمت شکنی نسبت به تقدس دین به حساب نمی‌آمد. کارگردان در این فیلم، با قرار دادن عنصری که هنوز بشر به درک درستی از آن نرسیده است و به شدت به شبه علم نزدیک است، در کنار دین و مفاهیم عمیق و عقلانی مثل قرآن، نوعی از ساختار مضحک و ناپسند از مباحث دینی را بیان کرده است. در فیلم سرآغاز نولان، به شدت با دیالوگهای عجیب و غریب و جدیدی روبرو هستیم که می‌خواهد رویا را برایمان تعریف کند! مطمئنا در علم تجربی کسی نتوانسته است درک درستی از رویا و خواب ارائه بدهد و نولان با زیرکی دست روی آن می‌گذارد، تا علوم خودش را به خورد تماشاگرانش بدهد. اما دین و مسائل اعتقادی که علم و دانایی به حساب می‌آیند را با مفهوم شبه علم خود همراه نکرده است و برای همین بیننده را میخکوب می‌کند. مطمئن باشید اگر دی کاپریو، انجیل بر می‌داشت و با انجیل به خواب دیگران می‌رفت مضحکانه و غیر قابل فهم بود.

قسمت سوم: شبه علم اصلی ترین عنصر فیلم

اصولا شبه علم به مجموعه علومی می‌گویند که بشر به درک درستی از آن‌ها نرسیده است، مثل روح. عدهٔ بسیاری هستند که شبانه روز خود را صرف کشف علمی این شبهات می‌کنند و برخی از آن‌ها به نتایجی نیز رسیده‌اند. در این سریال نیز به شدت با شبه علم مواجهیم. شبه علمی که تمام تلاشش را می‌کند، تا با آیه‌های قرآن، علم به نظر برسد. و در واقع همین آیه‌های قرآن هستند که مضحک بودن آن را مشخص می‌کنند. در قسمتی از فیلم می‌بینیم که گفته می‌شود، روح‌ها به صورت ناخودآگاه روی مبل می‌نشینند و در واقع با این حرف یعنی تلویزیون هنگام پخش سریال زیرنویس کرده است: «بیننده محترم اگر دیدین یکی از این روح‌ها قدرت لامسه بدست آورده است، تعجب نکنید، حواسش نبوده و روح اگر حواسش نباشد جسمش بر می‌گردد!» البته این‌ها مشکلات بدوی فیلم نامه است، ولی رابطه مستقیمی با شبه علم دارد، که بسیاری از انسانهای زودباور آن را قبول می‌کنند و کسانی که دیگران را از باور این اشتباهات منع می‌کنند، همواره با مخالفت این عده مواجه بوده‌اند و به آن‌ها کافر یا مرتد نیز گفته شده است. ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست، که در این فیلم به نوعی قوانین روح‌ها بیان می‌شود، که انگار کتابی به اسم قانون اساسی روح نوشته شده است و کارگردان و نویسنده طبق آن فیلم نامه را نوشته است!

و کوتاه گفته‌ای از مشکلات فیلم نامه

مهم‌ترین نکته درباره فیلم نامه، قصه گو بودن آن است، قصه، کاراک‌تر می‌خواهد و کاراک‌تر یعنی موجودی که گذشته حال و آینده دارد. کاراک‌تر امیرحسین باید گذشته‌اش بیان شود و در این فیلم تنها اشاراتی می‌شود. و بهتر بود در قالب خواب، پدر امیرحسین نمایش داده می‌شد. یک فیلم نامه، مخصوصا فیلم نامه سریال، باید گره داشته باشد و گره گشایی مهم‌ترین و اصلیترین کار در فیلم نامه نویسی تلویزیونی است. گره گشایی در سریال‌ها معمولا عامل اصلی خوب و یا بد بودن آن سریال است. در پنج کیلومتر... به شدت ابتدایی گره گشایی انجام می‌شود. مثلا امیرحسین سوال برایش پیش می‌آید (چون تماشاگر گیج شده است) "ما چرا می‌تونیم از دیوار رد شیم ولی توی صندلی یا مبل نمی‌ریم؟" دختر جواب می‌دهد! این راه پاسخ گویی به گره فیلم نامه خیلی بدوی و غیر حرفه‌ای است. در قسمتهای دیگر شاهد اتفاقات عجیب دیگری هستیم. مثلا امیر حسین به شکل عجیبی باید به خواب آیدا برود. و قرار است این خواب گره گشای اصلیترین گره فیلم باشد. بازی مهدی سلوکی نیز مثل همیشه به شدت نمایشی و غیر اصولی انجام شده است. این بازیگر به هیچ وجه کنترلی روی اوج‌ها و فرودهای خودش ندارد. وقتی فریاد می‌زند به شدت آور اکتینگ این کار را انجام می‌دهد و یا وقتی عصبی می‌شود و در همه لحظات بازی که ارائه می‌دهد، به شدت با یک بازیگر نمایشی روبرو هستیم. شاید بتوان گفت تنها بازیگر خوب این فیلم، داریوش فرهنگ است که تجربه بازیگری فراوانی نیز دارد.

با همه این‌ها، سریال ماه رمضانی شبکه سوم سیما، حال و هوای خوشی دارد و قصهٔ جذابی را دنبال می‌کند و برای همین، بینندگان کم توقع سیمای جمهوری اسلامی را به خود جذب کرده است.

محسن خسروجردی سه شنبه هفدهم خرداد 1390
روز- خارجی- هفت صبح کیوسک روزنامه فروشی

هفت صبح؛ روزنامه صبح ایران

هفت صبح؛ روزنامه صبح ایران

ساعت هفت صبح است، روزنامه فروش درحال مرتب کردن روزنامه‌های روی کیوسک است،همشهری‌ها را فله‌ای می‌گذارد یک گوشه،کیهان را گوشه‌ای دیگر، حال نوبت جام جم واطلاعات است، همه این روزنامه‌ها درخور قشر پایین و کم در آمد محله ماست و در کنار آن‌ها مجلات جدول که از عمده کالاهای فرهنگی مصرفی این منطقه به حساب می‌آید…
اما روزنامه فروش امروز روزنامه جدیدی را روی کیوسک محله پایین شهری ما قرار داده است، روزنامه «هفت صبح» چه قدر شکیل و زیباست، خوشحالم مردم منطقه‌ام هفتِ صبح را با چنین روزنامه‌ای شروع می‌کنند، حداقل شکل و شمایل «هفت صبح» براساس تیپ و ظاهر مردم مناطق محروم صفحه بندی نشده است، بلکه در حد آدم حسابی‌های انقلاب به بالا تنظیم شده است و به ما انقلاب به پایینی‌ها که به خدا آدم هستیم رسیده است.

وقتی قرار است چیزی را تخریب کنند، از هر سمت و سویی به آن می‌تازند، روزنامه هفت صبح قبل از آنکه بیرون بیاید تبلیغات گسترده‌ای داشت، رسانه‌ها با دیدن این تبلیغات گمانه زنی‌ها را شروع کردند، نام اسفندیار رحیم مشایی رییس دفتر پر حاشیه ریاست جمهوری در این روزنامه باعث ایجاد درگیری‌هایی در سطح رسانه‌ای شد، روزنامه نگاران با ذوق ایرانی به دنبال عبارتی می‌گشتند تا فضا را آلوده کنند و چنین شد که جریان انحرافی بر سر زبان‌ها افتاد، بعد از پشت سرگذاشتن دوران موج سبز حال شاهد عبارتهای جدیدی بودیم اینکه مخالفین یا موافقین دولت پشت این ماجرا بودند نیز خودش ابهام داشت و به نظر می‌رسید جریان انحرافی که صراحتا به رحیم مشایی و اطرافیانش اطلاق می‌شد به سمت و سوی جریان‌های مخالف دولت کشیده شده است، موافقان دولت نیز رسما اعلام کردند تا این جریان خودش را واضح و آشکارا نمایان سازد و اهداف خودش را بیان کند.
روزنامه هفت صبح با تمام حرف و حدیث‌هایی که پشت آن است، از نظر ظاهری روزنامه‌ای شکیل و با شخصیت است، روزنامه‌ای که با توجه به قیمت پایین آن (۲۰۰ تومان) توانسته است جای خودش را در اقشار با درآمد پایین نیز باز کند، همین که روزنامه‌ای با شکل و شمایل به اصطلاح بالا شهری (!) بتواند به پایین‌ترین نقاط شهر بیاید خودش جای شکر دارد، مسئولینی که با رحیم مشائی مشکل دارند و به روزنامه‌هایشان رانت‌های دولتی تعلق می‌گیرد به جای جنگ و جدل بر سر نام صاحب امتیاز این روزنامه به فکر ایجاد مجلات و روزنامه‌های خوب و ارزان قیمت بیفتند یا مجلات فرهنگی این کشور را حمایت کنند.
هفت صبح را بهتر است با عواملی که پشت آن است بشناسیم، آرش خوشخو روزنامه نگار بزرگی است که سردبیری این روزنامه را به عهده دارد، سردبیری تهران امروز و حضور او در مجلات با شخصیتی مثل چلچراغ همگی حاکی از آن است که روزنامه خوبی به دستمان می‌رسد. تیم نویسندگان این روزنامه نیز همگی از نویسندگان حرفه‌ای و کاربلد کشورمان هستند.
تا کنون نزدیک به چهل شماره از هفت صبح در آمده است، مشکلات این روزنامه مخصوصا در خبر نویسی به وفور یافت می‌شود اما با توجه به گزارشات تحلیلی خوبی که در این روزنامه شاهدیم، می‌توان امیدوار بود تا این روزنامه علی رغم قیمت پایینش جای خودش را در کنار روزنامه‌های با کیفیتی مثل شرق و مردم سالاری که قیمت‌های بالایی دارند باز کند.


محسن خسروجردی شنبه چهاردهم خرداد 1390

مطلبی که برای سایت "پوروچیستا" نوشتم، سایتی نوپا برای بیان آزادانه عقاید نویسندگان روز ایران


طنز از دیرباز تا کنون یکی از مهم‌ترین ابزار بشر در ارائه نظرات و انتقادات در قالبهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و… بوده است، از‌‌‌ همان زمانی که طنز در نمایش‌های مذهبی و مناسبتی جای خود را باز کرد تا روزی که سینما قالب جدیدی از طنز با عنوان کمدی را به نمایش در آورد، هدف از طنز بیان عقاید خاص و تقبیح عقاید عام بوده است، در جایگاه اول یک طنز باید همراستا و همگام مردم باشد، کمدی‌های تلخ سیاسی- اجتماعی چارلی چاپلین در همگامی با مردم و جامعه روز خودشان از موفق‌ترین کمدی‌ها به حساب می‌آیند.

اما «ساختمان پزشکان» که در حال حاضر از شبکه سه سیما پخش می‌شود، در شرایطی به تلویزیون آمده است که می‌توان گفت نه تنها در کنارش طنز خوبی وجود ندارد بلکه چند سالی است طنز چندان خوبی در این قاب کوچک نشان داده نشده است، شاید عمده کارهای طنز این دوران بر دوش برنامه سازان کودک و نوجوان بوده باشد، اما برای سنین بزرگسال جز چند مجموعه تکراری کار دیگری انجام نشده است.

 

بازیگران و عوامل سریال «ساختمان پزشکان»

بازیگران و عوامل سریال «ساختمان پزشکان»

در ساختمان پزشکان عده‌ای پزشک را می‌بینیم. کارگردان، سروش صحت و فیلم نامه نویسان، محراب و پیمان قاسم خانی دست روی قشری گذاشته‌اند که از آن‌ها می‌توان حسابی نکته فرهنگی و آموزشی استخراج کرد.

این نشان می‌دهد که نویسندگان این مجموعه دغدغه فرهنگی دارند، اگر به مجموعه آثار قبلی آن‌ها نیز توجه کنید، به طور مثال باغ مظفر به کارگردانی مهران مدیری، می‌بینید که تیم مورد نظر در آن مجموعه نیز قصد ارائه مطالبی مفید و فرهنگی را داشتند که این کار را با قطع یکباره فیلم و استفاده از مجری مجزا انجام می‌دادند، این کار در آن مجموعه خیلی به مذاق تماشاگران خوش نیامده بود، اما در اینجا یک روان‌شناس را داریم،روان‌شناس اصلی مجموعه «بهنام تشکر» است، نقشی که از او به نمایش در می‌آید مسلما آدم کاملی نیست یا در محیطی قرار گرفته است که نمی‌تواند با حرف‌هایش پیام‌ها و نکته‌های اخلاقی را به خورد تماشاگران بدهد در واقع او با حرکاتش با لودگی‌هایش که همگی ناشی از حرکت خلاف جهت او در مسیر زندگیش است به دیگران نکات ریز و اهداف نویسنده را تزریق می‌کند، اما روان‌شناس و یا استاد خود او که نقشش را «سیروس ابراهیم‌زاده» بازی می‌کند در اینجا به عنوان سخنگوی نکات و پیام‌های اخلاقی فیلم است، شخصیت او به طرز زیرکانه‌ای قرار داده شده است تا به سریال شان و منزلت ویژه‌ای بدهد، در واقع اگر شخصیت سیروس ابراهیم‌زاده از فیلم حذف شود بار فرهنگی فیلم نیز بسیار سبک خواهد شد.


از دیگر نکات این فیلم درج شوخی‌های ریز سیاسی است، در ماه رمضان شاهد پخش فیلمی از شبکه پنج سیما بودیم با عنوان «نون و ریحون» در این فیلم که کارگردان بزرگی چون «فرزاد موتمن» پشت آن بود، طنزهای سیاسی به صورت لخت و عریان به کار برده شد و همین باعث استفاده و یا بهتر است بگوییم سوءاستفادهٔ رسانه‌های غربی و معاند با نظام شد و همین امر توقیف فیلمنامه مجموعه مورد نظر را به همراه داشت و باعث شد فیلمنامه دوباره بازنویسی شود و تیکه‌های سیاسی از ان حذف شوند، در ساختمان پزشکان نیز تیکه‌های سیاسی به وفور یافت می‌شود اما نویسندگان و کارگردان خوش فکر آن به طرزی کار کرده‌اند که نه در دام رسانه‌های سودجوی آن ور آبی بیفتند و نه سانسور داخلی باعث ضعف کارشان شود.

محسن خسروجردی شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

سرملاقه

خبر آمده است که در مخفیگاه بن لادن مقادیر زیادی سی دی و دی وی دی غیر اخلاقی کشف شده است، بعد از شنیدن این خبر ابتدا حسابی کله‌مان سوت کشید و‌‌ همان لحظه که این خبر را خواندم رفتم و از لای کتابهای کتابخانه سی دی را در آوردم و به چهار قسمت مساوی تقسیم کردم!

اصلا جوگیر نشدم حتی قبل از این عمل حسابی نشستم فکر کردم که بعد از عمل پشیمان نباشم، بن لادن سه زنه هم فیلم پورنو می‌بیند آن وقت من هم که حتی یک نصفه زن هم ندارم، فیلم پورنو ببینم؟ نمی‌شود که باید فرقی بین من و آقای بن لادن با سه زن باشد، بماند که با آن ریش کثیف و احتمالا بدن پر از پشم حسابی صدای طرفداران حقوق زنان را در آورده است ولی همین که قرار است با سه زن زندگی کند و هر کدام از این زنان نیازهای خاص خودشان را دارند خودش توجیه وجود این سی دی‌ها می‌باشد.

اما در تحلیل این خبر چند نکته است که باید به آن‌ها توجه بیشتری کرد.

اولین نکته که درواقع باعث سرافکندگی کشور ما شده است عدم حضور مامورین سپاه در این کشف و انهدام می‌باشد، چرا مامورین سپاه نرفتن و این فیلم‌های غیر اخلاقی را کشف نکردن؟ اصلا آن زمانی که این فیلم‌ها کشف شدند تراکتورهای سپاه کجا بودند تا سی دی‌ها و دی وی دی‌های عصامه را له مال کنند؟

دومین نکته عدم رسیدگی به وضع بازیگران عزیز پورنو است، آقایان من، چرا وقتی با این حجم علاقه‌مندی از پورنو استقبال شده است به وضعیت نابسامان این بازیگران رسیدگی نمی‌شود؟ در کشور خودمان چرا باید این عزیزان در خیابان‌ها کستینگ! شوند و در خانه‌ها به هنرنمایی بپردازند؟ بدنه سینمای ما چرا پورنوگرافی را نمی‌پذیرد و پورنوی غیر مستقیم را پخش می‌کند و همین کار‌ها رو می‌کنید که ما اسکار نمی‌رویم مثلا چه اشکالی دارد همین حالا که استاد بهمن قبادی در حال فیلم سازی آنسوی ابهاست نماهایی درخواستی از پورنوی آرش و بهروز و مونیکا بلوچی را بسازد و به صورت پورنوی سه نفره در قسمتی از فیلم بگنجاند تا حتی در اتاقک‌های طالبانی‌ها نیز فیلم‌هایمان دیده شوند...

نکته دیگری که خیلی جای بحث دارد جلوگیری از پخش و اشاعه این خبر است، به هرحال اگر بازیگران پورنو بفهمند بن لادن نیز پورنو باز است ممکن است توبه کنند و به راه راست بروند که این ضرر اقتصادی شدیدی به همراه خواهد داشت.

یکی دیگر از نکاتی که می‌توان از منظری خاص آن را رصد کرد کرد احتمال ارتباطی خاص بین این کشف وجریان‌های منحرف تازه کشف شده در کشور می‌باشد، ما احتمال می‌دهیم دست خیلی‌ها در کاسه بن لادن بوده است، کسانی که جریان‌های ضد اسلام را دوست ما می‌خوانند و عامل انحراف ریاست جمهوری در چند روز اخیر به حساب می‌آیند به شدت در این قضیه مشکوک می‌زنند البته ما قبل از بیان آن در این مطلب در مکاتباتی که با برادران سپاه امریکا داشتیم قرار شد کاسه بن لادن را برایمان بیاورند تا بررسی‌های لازم را جهت تشخیص هویت از روی محتویات آن به عمل آوریم.

از منظرهای دیگر که به قضیه حال و حوصله نداریم نگاه کنیم و با یک درخواست به قوه قضاییه بحث را به اتمام می‌رسانیم.

ملتمسانه از قوه قضاییه درخواست می‌کنیم جنازه عصامه را بگیرید و در ملاءعام اعدام کنید تا دیگر خونخواران جهان عبرت بگیرند تا فیلم پورنو نبینند اصلا همین پورنو است که جنایت می‌آورد و طالبان و صهیونیست و علی الخصوص جریان اخیر انحرافی موجود در کشور از همین پورنو آب می‌خورد!

والسلام

روزپاره صبح ایران قطع بزرگ

محسن خسروجردی جمعه بیست و ششم فروردین 1390
تصاویر جالب از جوانی چند رییس جمهور




آنجلا مرکل صدراعظم آلمان




پوتین نخست وزیر روسیه




نیکلا سارکوزی رئیس جمهور فرانسه




گردون بروان نخست وزیر سابق انگلیس




محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهوری ایران اسلامی




باراک اوباما رئیس‌جمهور آمریکا




جورج بوش رئیس‌جمهور سابق آمریکا

محسن خسروجردی جمعه دوازدهم فروردین 1390

«دو فیلم با یک بلیت»

حساب "اخراجی ها" و "جدایی نادر از سیمین" از هم جداست...

در حال حاضر سینمای ایران دچار رقابتی غیرمنطقی شده است، و دو دستگی ها و جناح بندی های سیاسی حال چه به بهانه فروش بیشتر باشد و یا ایجاد نابسامانی در جامعه و زنده کردن روح مرده تفرقه های بعد از انتخابات به شدت غیر معقولانه و نامرتبط با سینمای کشورمان است.

در یک سو اصغر فرهادی را داریم که در حال تبدیل شدن به یک فیلم ساز مولف است حتی اگر بخواهیم بگوییم علیرضا امینی با فیلم هفت دقیقه تا پاییز بنیان گذار این به اصطلاح سبک در سینمای ایران بوده است، به هر حال اصغر فرهادی توانسته است نوعی سینما موسوم به سینمای فرهادی را در کشور نهادینه کند.

در سوی دیگر مسعود ده نمکی حضور دارد، مسعود ده نمکی را می توان به دو قسمت نا مساوی تقسیم کرد، ده نمکی قبل از انتخابات و ده نمکی بعد از انتخابات، به هر حال ده نمکی یک روزنامه نگار تندرو بوده است و در دوره های قبل با مستندهایش از جمله افرادی بوده که تابوها را شکسته و نشان داده است در بیان عقایدش ذره ای ترس در وجودش نیست و هدفش بیان واقعیت و عینتی است که به آن اعتقاد دارد و می بیند، ده نمکی در "اخراجی های1" شکل دیگری از جنگ را نشان می دهد، شکلی که قبل از آن جزئی تر به آن پرداخته شده بود، سینمای ده نمکی از جنگ نمایشی ارائه می دهد که نقطه مقابل سینمای نمادگرایی است که به سینمای دفاع مقدس موسوم است، می توان گفت ده نمکی با اولین قسمت اخراجی ها یک فکاهی جنگی ساخته است که در آن ریزمایه هایی از سینمای بزن بکوب نیز وجود دارد که ریز بودن این عناصر طنز آمیز باعث نمی شود تا مفهوم فیلم و هدف واقعی کارگردان در آن گم شود، از نظر فرهنگی بودن یا نبودن این سینما نمی توان موضع مشخصی گرفت چون به هر حال در طول تاریخ بشر طنز یکی از اصلی ترین شاخه های نمایش و بعدتر سینما بوده است و از اولین دوران ظهور نمایش طنز جایگاه ویژه ای داشته است و هجو نیز گاهی برای ایجاد موقعیت طنز در یک کار کمدی بسیار مورد استفاده قرار می گیرد و خیلی نمی توان از این نظر کمدی اخراجی ها را مغایر با فرهنگ دانست چون یک روند عادی است و در سایر فیلمها نیز مشاهده شده است که چه الفاظی و چه بی فرهنگی هایی جهت خنداندن تماشاگران به کار می رود و همیشه هم این روند شاید منفی، جوابی کاملا مثبت داشته است.

اخراجی های 1 علی رغم فروش سی دی های غیر مجاز و فقر فرهنگی که در آن زمان در اوج خودش بود، جایگاه خوبی را در گیشه به دست آورد و بعد از این موفقیت، مردمی که شاید بیشتر از قشر پایین جامعه باشند و تا حدودی سینماگریز باشند برای دیدن ادامه اخراجی ها به سالن سینماها رفتند و فروش باورنکردنی هفت میلیاردی را برای اخراجی های 2 رقم می زنند، یکی از عوامل بسیار موثر در این فروش می تواند استفاده بیش از پیش از عناصر طنز بزن بکوب باشد، سکانسهای اضافی ، دیالوگ های سخیف تر و استفاده از رقص و آواز در این قسمت از اخراجی ها دقیقا مخاطب سینما گریز را تغذیه می کند، مخاطبی که برای خندیدن به سینما می آید و دوست دارد فیلم به طعم چیپس و ذرتی که می خورد بچسبد تا اینکه بخواهد در آرامش از فیلم رمزگشایی کند و یا به دیالوگ فیلم توجه کند، اخراجی های 2 پیام های خوبی داشت ولی حیف که این پیام ها در کنار لودگی های بازیگرانی که از آنها از این قبیل بازی های سخیف زیاد دیده ایدم، محو شده است.

و حال "اخراجی های3"  در حالی اکران شده است که کاملا با سیاست آمیخته شده و سیاست مخاطب عام و خاص نمی شناسد و با این رویه اخراجی ها ممکن است هم آن مخاطب کارگر ساده ای را از دست بدهد که برای خندیدن می آمد و هم آن استاد دانشگاهی را که ممکن است بخواهد تعطیلاتش را با خانواده به تماشای اخراجی های 3 سر کند.

چرا جدایی نادر ... را نباید با اخراجی ها مقایسه کرد ، به طور کل این دو فیلم در هیچکدام از عناصر ساختاری شبیه یکدیگر نیستند و هیچگاه نمی توان یک فیلم طنز و فیلمی اجتماعی را در کنار هم به مقایسه گذاشت اما تنها می توان گفت:

برای جدایی نادر... زحمت بیشتری کشیده شده است و فیلمنامه ای دقیق از آن بیرون آمده است، فیلمنامه ای که شاید تنها اذهان متوهم بتوانند به آن ایرادی بگیرند و یا افرادی که غرض خاصی داشته باشند و در کنار این فیلمنامه، شخص اصغر فرهادی را داریم که نشان داد، درباره الی حتی در بدترین شرایط اکران هم می تواند آبرومندانه گیشه را از آن خودش کند.

در آخر این نکته را باید بگویم:

من اینها را ننوشتم که اخراجی ها را بد کنم و نه برای خوب کردن جدایی نادر از سیمین که من در حد این حرفها نیستم، نوشتم تا بگویم این دو دستگی ها زیبا نیست، من امروز صحنه عجیبی را در دو سینمای ولیعصر دیدم، یکی در سینمای افریقا و دیگری در سینما استقلال، جالب بود برایم که روبروی سینما افریقا چند دختر با تیپ خاصی که معروف است به فشن در حال خرید بلیت اخراجی ها بودند و کمی جلوتر یعنی روبروی سینمای استقلال دو خانم محجبه و چادری در حال خرید بلیت جدایی نادر... روزی هم که به تماشای فیلم جدایی نادر... رفتم جالب بود که حداقل از چند ده نفری که آنجا بودند شاید به جرئت بتوانم بگویم سی نفر چادری و محجبه بودند و در کنار آنها بودند کسانی که حالا یا با تی شرت سبز یا شال سبز می خواستند نسبت به جناحشان ابراز علاقه نشان بدهند، اما برای من مهم این بود که فرهادی با هر قشری می تواند ارتباط برقرار کند و چه زیبا و چه تقابل بی نظیری از دو قشر بالا و پایین جامعه در فیلم جدایی نادر... به نمایش می گذارد، به طوری که در حین تماشای فیلم مدام با خودتان در جدال هستید که آیا آدم های پایین شهری دزد و جانی و کثیف هستند و یا آدم های بالاشهر مال مردم خور و مفت خور و زرنگ دغل!

به هر حال دیدن جدایی نادر... را به شما دوست عزیز پیشنهاد می کنم و اخراجی ها را نیز مناسب این ایام می دانم تا حداقل با شوخی های ده نمکی شنگول و سرحال شوید...

خبرگزاری های ایران در خبررسانی از رویدادهای جهان معمولا از خبرهای آرشیوی و خبرهای دیگر رسانه ها استفاده میکنند و یا در برخی حوادث مثل حادثه زلزله هائیتی خبرنگار ایران به هیچ وجه به صحنه وقوع حوادث نرفت و در جایی امن به خبررسانی می پرداخت، خبرنگارهایمان در دیگر کشورها که نمونه برجسته آن کامران نجف زاده در فرانسه به حساب می آید، به هیچ وجه در خبررسانی ها حاضر نیستند جان خودشان را به خطر بندازند و به میان وقوع حادثه بروند، در حالی که خبرگزاری ها در سایر کشورها خبرنگارانی را دارند که برای روشن سازی حقیقت خطر را به جان میخرند و و پا در خطرناک ترین مهلکه های جهان میگذارند.

گزارشی از تایم در رابطه با این خبرنگاران قرار گرفته بود که دیدم خیلی خوب است در اینجا قرار دهم. این گزارش به خبرنگاران زنی مربوط میشود که شجاعانه به خبررسانی در جنگهای مختلف پرداخته اند.

اطوار بهجت - عراق

تنها خبرنگار زن در نجف بود که در جریان درگیری های سال 2004 عراق خبررسانی میکرد و دو سال بعد وقتی که در سامرا خبر بمب گذاری در مسجد طلایی را پوشش میداد، با شلیک گلوله کشته شد.

ترسینگ وویزر - چین، تبت

او به اجبار به بیجینگ مهاجرت کرد و در سال 2003 با چاپ کتابش "یادداشتهای تبت" تحت محدودیت شدید قرار گرفت او همیشه تحت نظر بوده ولی به سختی توانسته است به کارش ادامه دهد.

جیل کارول - عراق

خبرنگار آزاد 28 ساله آمریکایی که توسط شورشیان عراقی در سال 2006 دزدیده شد و نزدیک به سه ماه گروگان شورشیان بود، او در حال حاضر به عنوان مامور آتش نشانی در ویرجینیا مشغول است.

ژیلا بنی یعقوب - ایران

او بارها به خاطر پوشش خبرهای مربوط به حقوق زنان بازداشت شده بود، در سال 2007 او را چشم بسته به زندان اوین بردند و از او بازجویی کردند و همین برای او الهام بخش کتابی شد درباره بند زنان در اوین.

آنا پلتی کاوسکایا - روسیه

خبرنگار جنگی که درگیری های بین روسیه و افراط گرایان چچن را تحت پوشش خبری قرار میداد، او یک منتقد صریح و بی پروای ولادمیر پوتین بود، در سال 2006 او در ظاهر یک ترور کشته شد.

گالیما بخاربائوا - ازبکستان

او یک بار از خطر برخورد گلوله جان سالم به در برده بود (گلوله به کوله پشتی او خورد و دفترچه اش را سوراخ کرد) و بعد از آن گزارشگری هایش باعث شد تا حکومت ازبکستان او را به عنوان خائن محاکمه کند.

کلاودیا جولیتا داکوئه

در دو دهه گذشته به عنوان یک خبرنگار ماجراجو او از خطراتی مثل آدم ربایی، آدم کشی نجات پیدا کرده است، او مجبور به سه بار تبعید اجباری شده ولی همیشه برگشته است.


- به عنوان کسی که کار خبری میکند، اینها را میخوانم بغض میکنم، واقعا خبرنگار دلسوز و شجاع کم داریم، از جان و دل برای این کار گذاشتن کار سخت و اما شیرینی است...

حداقل میدانی که ندانسته زندگی نکرده ای :)

محسن خسروجردی جمعه هفدهم دی 1389


ده شخصیت بر‌تر سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰، از هری پا‌تر تا مارک زاکر برگ، خاطره انگیز‌ترین شخصیتهای فیلم‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰

اولین دهه قرن جدید پشت سر گذاشته شده است، شخصیت‌هایی خلق شده‌اند که یا به دهه‌های قبل مربوط می‌شوند مثل شخصیت‌های فیلم هری پا‌تر و یا قدیمی‌تر مثل کاراک‌تر حضرت عیسی مسیح و تعداد کمی هم شخصیت‌هایی با مشخصه‌های مربوط به قرن بیست و یکم به حساب می‌آیند بهترین مثال مارک زاکربرگ فیس بوک است، در اینجا می‌خواهیم نگاهی به شخصیت‌های بهترین فیلم‌ها به صورت سال به سال داشته باشیم.

 (۲۰۰۱) هری پا‌تر

ما دهه را قبل از آنکه شروع کرده باشیم تمام کردیم- با خراب کاری‌های یک پسربچه دانش آموز انگلیسی که عینک گرد به چشم می‌زند و زخمی که روی پیشانی‌اش بود و جادوگری‌اش حسابی لذت بردیم.
کتاب «جی کی رولینگ» قبل از آنکه جادوهای پسرک بر روی پرده‌های سینما قرار بگیرد یک اثر حس بر انگیز بود، اما وارنر براس جادوی مختص خودش را با پیدا کردن دانیل رادکلیف جوان، کسی که به خوبی بالا رفتن سنش کنترل شد، در آن وارد کرد..

 (۲۰۰۲) گالم

گالم بدبخت و نفرین شده به هیچ وجه یک قهرمان نبود، اما کاراک‌تر پشت سر او که در فیلم اسکاری پی‌تر جکسون از رمان تالکین به اجرا در آمد برای همیشه تکنولوژی سینمایی را تغییر داد. «اندی سرکیس» نقش گالم را به اجرا در آورد، اما چیزی که روی پرده دیدید در «دو برج» و «بازگشت ارباب» نوعی جلوه ویژه کامپیوتری هستند که به صورت مستقیم از حرکات سرکیس و حالات صورتش گرفته می‌شد.

 (۲۰۰۳) کاپیتان جک اسپارو

جانی دپ تقریبا به تنهایی فیلم جری بروخیمر «دزدان دریایی کارائیب: نفرین مروارید سیاه» را نجات داد. با پرتره درخشان کاپیتان اسپارو در مقابل کشتی بزرگ دزدان دریایی و شمشیر زنی‌ها، لنگ زدن‌ها و من و من کردن‌های اسپارو خیلی جذاب و فراموش نکردنی بود و به نوعی کلاسیک به نظر می‌رسید.

 (۲۰۰۴) عیسی مسیح

قبل از پخش فیلم «مصائب مسیح» به کارگردانی «مل گیبسن» فیلم‌هایی به صورت شخصی و پروژه‌هایی با کیفیت پایین توسط افراد مشهور در هالیوود ساخته می‌شدند، کسی که تصمیم گرفت تا تمام فیلمش را با زبان آرامی بگیرد، زبان لاتین و عبری که از نظر فروش باکس آفیس خودکشی به نظر می‌رسید. بعذ از هفته‌ها زمانی که رکورد باکس آفیس توسط این فیلم شکسته شد، راه ورود داستانهای مذهبی به پردهٔ نقره‌ای نیز باز شد.

 (۲۰۰۵) اریک و جک

توجه، نگاه. اریک و جک (به ترتیب مرحوم هیت لجر و جیک گیلنهال) تلاش کردند تا یک رابطه ممنوعه را در «کوهستان بروک بک» شرح دهند، که موفق می‌شوند اسکار و دلارهای باکس آفیس را صلب کنند.

 (۲۰۰۶) بورات

ساشا بارن کوهن در اواسط دهه نود این شخصیت گزارشگر شبکه تلویزونی غذاقی را برای یک کمدی انگلیسی خلق کرد، اما بیشتر مردم او را وقتی شناختند که با فیلم «مستند» درباره زندگی در آمریکا، به سینما وارد شد. خیلی استادانه مرز بین واقعیت و تخیل را محو می‌کند، کوهن از کاراکترش استفاده می‌کند تا مردم رفتارهایی مسخره از خودشان نشان بدهند که معمولا کمی هم به‌نژاد پرستی اشاره دارد.

 (۲۰۰۷) جونو

در سال ۲۰۰۷ فیلمی ساخته شد که نظر خیلی‌ها را جلب کرد و همینطور فروش بالایی داشت و اسکارهای زیادی برد. اما نوجوان باردار فیلم «جونو» که نقشش را «الن پیج» با کار گردانی «جیسن ریتمن» بازی می‌کرد، به نوعی تصورات سینمادوستان را اسیر خود کرد، تاثیرات این فیلم حول محور انسانیت باعث شده است که مشکل دختر این فیلم هر کسی را به یاد این بیندازد که فیلم‌هایی با تم مردمی و اجتماعی بیشتر از موضوعات دیگر می‌توانند تاثیر گذار باشند.

 (۲۰۰۸) جوکر

مرگ لجر غم بزرگی بود که بعد از آخرین کار او «شوالیه تاریکی» کریستوفر نولان برهمه سینماگران و سینما دوستان وارد شد، مرگی که باعث شد آخرین نقش او «جوکر» خوب دیده نشود.
اما به هیچ وجه چیزی از قدرت اجرای او به عنوان بتمن کم نشد که علاوه بر کیفیتی که به این کاراک‌تر اضافه شد، یک چهره جاودان در تاریخ سینما از خود برجای گذاشت.

 (۲۰۰۹) نیتیری

جیمز کامرون کار فیلم «آواتار» را از فیلم «ارباب حلقه‌ها» پی‌تر جکسون و تکنیکی که برای ایجاد «گالم» استفاده شده بود، الهام گرفت. بیگانگان آبی رنگ ده فوتی که ناوی نامیده می‌شدند.
بازیگر زن فیلم «زو سالدانا» لباسی مخصوص پوشید تا حرکاتش را در کامپیو‌تر ثبت کند، که در واقع پوست آبی او بدین صورت ساخته شد. نتیجه به اندازه کافی رضایت بخش بود که توانست سینما دوستان را بار‌ها و بار‌ها برای دیدن این فیلم به سینما بکشاند، این فیلم چیزی حدود ۲ میلیارد دلار در آمد داشت.

 (۲۰۱۰) مارک زاکربرگ

با اینکه آرون سورکین نویسنده «شبکه اجتماعی» گفته است «خیلی از حقایقی را که درباره مارک زاکربرگ سازنده سایت فیس بوک وجود داشته است را نتوانستم در فیلم قرار دهم» اما بسیاری از مردم معتقدند که چهره مبارز و درخشانی که از «جیسس اسنبرگ» بازیگر نقش مارک زاکربرگ، نشان داده شده است خیلی خوب موضوع را می‌رساند.
در سالی که فیلمهای زندگی نامه‌ای زیادی مثل (۱۲۷ ساعت، مبارز، سخنرانی پادشاه) ساخته شده‌اند، فیلم «شبکه اجتماعی» که درباره فیس بوک است، به خاطر تم خاصش که مربوط به فناوری و اینترنت می‌شد، ارتباط بهتری توانست با مردم برقرار کند.

محسن خسروجردی

منبع: لس آنجلس تایمز
محسن خسروجردی سه شنبه چهاردهم دی 1389

دوست داشتنی زمخت هم رفت...

پیت پاستلویت (Postlethwaite) در سن ۶۴ سالگی فوت کرد.
پیت پاستلویت بر اثر بیماری سرطان در سن ۶۴ سالگی شنبه شب درگذشت.
پیت در زمان مرگش تحت درمان سرطان بوده است.
پیت پاستلویت، چهل سال جلوی دوربین بوده و یک بار کاندیدای اسکار برای بهترین بازیگر
مکمل در سال ۱۹۹۳ با فیلم «به نام پدر» بوده است. دیگر بازی‌های خاطره انگیز او
رول‌های کوبایشی در «مظنونین همیشگی»، رولند تمبو در «سرزمین گمشده (پارک ژوراسیک)»،
هالابیرد در «آمیستد» و...
اخیرا پیت پاستلویت در فیلم «شهر» ساخته بن افلک و «آغاز» کریستوفر نولان و همچنین
فیلم «برخورد تایتان‌ها» لویس لتریر بازی کرده است.
پاستلویت در سال ۱۹۴۶ در یک خانواده کاتولیک در وارینگتون، انگلستان به دنیا آمد
او می‌خواست یک کشیش شود ولی به همراه دوست دخترش در یک تور بود که به دام بازیگری افتاد
او با نقش‌های کوچک در برنامه‌های تلویزونی انگلیسی و در فیلمهایی مثل آخرین ماهیکن‌ها
و بیگانه ۳ قبل از اینکه بازی در فیلم به نام پدر او را مطرح کند بازی کرده است.
باز مانده‌های او زنش جاکو الین و دو فرزندش هستند که به این خانواده و دوستداران این بازیگر زمخت و دوست داشتنی تسلیت عرض می‌کنیم این داغ بزرگ و معمولی که سال ۲۰۱۱ را کمی تیره به نظر می‌رساند.
محسن خسروجردی
منبع: movieweb

- یکی از نقش های این بازیگر را خیلی دوست دارم ولی یادم نمی آید چه فیلمی بود...

محسن خسروجردی یکشنبه دوازدهم دی 1389
ده فیلم بر‌تر سال ۲۰۱۰ از نگاه سایت هالیوود
 «شبکه اجتماعی همچنان صدر نشین»

اوایل سال ۲۰۱۱ است و در این موقع از سال باید منتظر بهترین‌ها از دید متنقد‌ها بود
سایت هالیوود نیز ده فیلم بر‌تر سال ۲۰۱۰ را انتخاب کرده است، شاید عجیب‌ترین بخش این فهرست سوم شدن فیلم «آغاز» کریستوفر نولان باشد که جایگاه دوم و حتی اول را می‌توانست از آن خود کند.
۱۰. the american (آمریکایی)
۹. blue valentine (ولنتاین آبی)
۸. never let me go (هرگز نگذار بروم)
۷. scott pligrim vs. the world
۶. true grit (شهامت واقعی)
۵. the king «s speech (سخنرانی پادشاه)
۴. black swan (قوی سیاه)
۳. inception (آغاز)
۲. toy story ۳ (داستان اسباب بازی)
۱. the social network (شبکه اجتماعی)
مطمئنا در این فهرست، دیوید فینچر و کریستوفر نولان وزنه سنگین تری هستند، فینچر با فیلمنامه اقتباسی‌اش از رمان «میلیونر تصادفی» بن مزریچ، فیلم زندگی نامه‌ای «شبکه اجتماعی» را ساخت، فیلمی که حسابی از آن تعریف شد و حسابی هم فروخت، اول بودن «شبکه اجتماعی» بی‌تاثیر از اسم کارگردان بزرگش و فروش بالایش نبوده، ساختار پیچیده و لایه‌ای این فیلم و همچنین جذابیت موضوع داستان «سایت فیس بوک» و علاقه مردم به شبکه‌های اجتماعی-اینترنتی، باعث شده است که مردم کشورهای مختلف به دیدن این فیلم نسبتا طولانی و کسل کننده بنشینند.
در کنار نام بزرگ فینچر نام بزرگ دیگری نیز قرار دارد که بی‌شک با فیلم زیبای «آغاز» درخشیده است، کریستوفر نولان وقتی به سراغ دوربین می‌رود مطمئن باشید که کاری زیبا و جذاب تحویل خواهد داد، در فیلمهای او رمز و رازهایی وجود دارند که خود نولان تنها توانایی بافتن و شکافتنشان را دارد، یکی دیگر از عوامل اصلی درخشیدن فیلم «آغاز» حضور بازیگر توانایی چون لئوناردو دی کاپریو است، بازی زیبای او در این فیلم فراموش نخواهد شد، لئوناردو دی کاپریو بعد از بازی در فیلم جزیره شا‌تر مارتین اسکورسیزی نشان داده است که چه قدر زیبا می‌تواند نقش‌های پیچیده و لایه‌ای را ایفا کند.
صحنه پردازی‌ها و فیلمبرداری این کار مثل یک بازی می‌ماند و مطمئنا در حین تماشای این فیلم پلک نخواهید زد!
سایر فیلمهای معرفی شده در لیست ده فیلم بر‌تر سال ۲۰۱۰، هر کدام با توجه به تم و ژانرشان جایگاه ویژه‌ای دارند، به هر حال با این فهرست می‌توان حدس زد که «شبکه اجتماعی» یکی از اصلی‌ترین شانس‌های اسکار امسال است و در کنار این فیلم می‌توان «آغاز» کریستوفر نولان و «نویسنده پشت پرده» رومان پولانسکی را از شانسهای اصلی به حساب آورد.

محسن خسروجردی
منبع: www. hollywood. com
محسن خسروجردی پنجشنبه یکم مهر 1389

داشتم در شبکه ها گشت میزدم ! یهو به شبکه airang  کره رسیدم ! شبکه ای انگلیسی زبان که برنامه های کره ای پخش می کنه .

یکی از برنامه ها که ساعت 10:30 صبح پخش می کرد برنامه آموزش کره ای بود ، برام جالب بود ، چون همیشه دنبال برنامه های اموزش زبان هستم ، امیدوارم همیشه در همین ساعت پخش شه چون من زیاد از ساعات پخش برنامه های این شبکه اطلاع ندارم و متاسفانه سایت این شبکه نیز فیلتر است ...

یک قسمت دیدم ! و چیزهایی که یاد گرفتم رو در پایین قرار میدم:)

چاپانچه ! توپانچه! سه پانچه (اول! دوم! سوم!)

هشتم = یاتوپانچه!

آیوگجو=what

اُدِیسو=where

اُدِیسو باقال این دِر = کجا اینجوری شد!؟

ودی آی سویو! = نمی دونم کجا ! 


من حسابی قاطی کردم فقط گفتم که خیلی برام جالب بود!!!

پ.ن1 = خواهشا اگر از این برنامه ها سراغ دارید و در جهت هاتبرد قرار داره لطفا اسم شبکه و فرکانس رو قرار بدین ، مخصوصا اگر آموزش زبان ایتالیایی و انگلیسی باشه :)

پ.ن2= فرکانس شبکه : 11623 عمودی 27500 3/4 جهت هاتبرد

پ.ن3= دیروز رفتم نت لاگ انگلیسی، فیلتر بود...، امروز رفتم سایت این شبکه ماهواره ای فیلتر بود... نمی دونم چرا نمیذارن اطلاعات وارد این کشور بشه ... امیدوارم هر کسی که مانع اطلاع رسانی میشه و اجازه پیشرفت به مردم رو نمیده نه تنها خودش بلکه خانوادش هم یه روزی که اسمشو گذاشتن روز عدالت جوابگو باشند و بفهمند که کارشون اشتباهه ...

پ.ن4= این شبکه برای یادگیری زبان انگلیسی هم خوبه چون کره ای ها خیلی قشنگ انگلیسی صحبت می کنند :)

محسن خسروجردی سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389
پارلمانی شدن انتخابات ریاست جمهوری !!!

پ.ن: دارم تحلیل می کنم !

پ.ن:شما هم تحلیل کنید!

خوبه ، بده، بدنیست، گزینه الف ب ج ؟؟؟

...

محسن خسروجردی سه شنبه بیست و دوم تیر 1389

دلم می خواست در مورد حاتمی کیا بنویسم ولی نتونستم ...

نمی دونم خیلی سخته نوشتن در مورد اعتقاداتی که بهشون معتقدی ولی احساسشون نمی تونی کنی یا در توهم خواستن یا نخواستن باشی ...

حاتمی کیا قراره چ مثل چمران رو بسازه ! تا به حال در مورد چمران چیزی نخوندم اما میدونم شخصیت بزگیست شخصیتی آرمانی و عاشق !

من که فکر نمی کنم کارگردانی بتونه چمران رو اون جوری که بوده نشون بده ! چمرانی که آمریکا بوده !در ناسا بوده ! چریک لبنان بوده ! از کشورش دفاع کرده ! چمران بزرگ که اگر او را نمی شناختیم بی شک این افتخارات را توهم می خواندیم ! و باورمان نمی شد که چمران شخصیت واقعی باشد !

یادش گرامی باد ... حیف که ما نتونستیم ببینیمشون...

من غبطه می خورم که مثل چمران عاشق نیستم ...

به نظرتون حاتمی کیا چطور می تواند چمران را تصویری کند؟

 

محسن خسروجردی چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389

دیدن گاه کتاب !

بیست و سومین دوره نمایشگاه کتاب با همان شلوغی هر ساله اش که نشان از کتاب دوست بودن مردم ماست ! در حال نزدیک شدن به روزهای پایانی خود است . اگر واژه ها را تحلیل کنیم و به قولی آنالیزور ! شویم ، خواهیم فهمید که چرا این شلوغی هر ساله اتفاق می افتد، حداقل با این آنالیز می توانیم به این نکته پی ببریم که مسئولین ، مامورین ، معذورین ! و در کنار همه اینها! مردم با کیفیتی در حد تیم ملی این نمایشگاه را اجرا می کنند و به واقع کم و کاستی در آن نیست .

اولین واژه ، واژه نمایش گاه است همه می دانیم که نمایش که در فرهنگ غرب show خوانده میشود و به معنی چیزی را نشان دادن می باشد و "گاه" نیز به محل یا جایی اطلاق میشود! و نمایشگاه یعنی جایی که نمایش داده می شود ! حالا ما بی سواد دهخدای خدا بیامرز که بی سواد نبود! در لغت نامه ایشان هم آمده است نمایشگاه به عرضه گاه و حتی تماشاخانه بر می گردد! حالا عرضه گاه قابل قبول تر است!

مسدولین و ... نیز محلی را برپا کردن که به معنای واقعی کلمه محل نمایش کتاب است و حالا برای مهر تایید زدن بر این عمل بی نقص به مردمی احتیاج داریم که به تماشای این تماشاخانه بزرگ بیایند ! و مردم نیز با عمل دیدن این فرآیند را تکمیل می کنند!

پس نتیجه می گیریم نمایشگاه از دید مسئولین و دیدن گاه از دید مردم شریف و پر کار و پر همت به درستی و بدون نقص همان طور که از نامش می آید برگزار می شود و کاری به کشورهای خارجه نداریم که در هر کاری مردم را به کنار می گذارند و فقط و فقط قشر سرمایه دار را به طرف نمایشگاه هایشان می کشانند تا پولی هنگفت به جیب بزنند!

چرا ؟

جدا از این حقیقت تلخی که بالا گفته شد سعی کردیم چند دلیل ساده شلوغی نمایشگاه کتاب را که همگی آنها را میدانیم در اینجا بیاوریم .

اولین دلیلی که همگی می دانیم تفریحی بودن این نمایشگاه برای مردم است حداقل مطمئنیم برای مردم تهرانی که امکانات بالایی در زمینه کتاب و کتابخوانی برایشان فراهم است چنین است ! چه بهتر که تفریح فرهنگی باشه ! تازه رایگان هم باشه ! مردم تصور می کنند با دیدن کتاب ها و شاید انسانهایی که احتمالا آنها هم برای کتاب دیدن رفته اند فرهنگشان بالا می رود !

اما در همین اولین دلیل می توان نکته دیگری را ذکر کرد ! اینکه ما در ایران تفریحات بسیار محدودی داریم ! شاید بهتر است بگوییم Entertainment یا سرگرمی یا همان چیزهایی که ! در خارجه به تفریحات گفته میشود! در ایران بسیار کم است ! مثلا تصور کنید نمایشگاه فیلم و موسیقی برگزار شود ! مطمئنا تصور آن روز بسیار سخت است ! خیل عظیمی به این نمایشگاه هجوم می آورند ! و حالا اگر در این نمایشگاه شخصیت های مشهور هم باشند دیگر هیچ ! چنین تفریحاتی در ایران معنایی ندارد و اگر این موضوع را به عنوان درد بیان کنیم شاید به عده ای بر بخورد !

مردم تشنه تفریح فرهنگی هستند و کتاب اندکی آنها را تغذیه می کند ! البته کتاب به عنوان یک محصول فرهنگی خطوط قرمز کمتری دارد و سانسورش ساده تر است !

دومین دلیل تبلیغات زیاد می باشد که همگی فکر کنم با بن های کتاب و برنامه های رادیویی و تلویزیونی آشنا هستید که مطمئنا باعث شلوغی می شوند .

سومین دلیل درک نادرست مردم در مورد کتاب و کتاب خوانی می باشد ! اصلا برای چه کتاب می خوانیم برای چه کتاب می خریم ، این مسئله در مورد فیلم و موزیک هم صادق است ، اگر "برای چه " پاسخ داده شود، خیلی از بی فرهنگی ها از بین خواهد رفت و مدینه فاضله که دیگر بحث دموده ای شده! پدیدار خواهد شد .

چهارمین دلیل کمبود امکانات در شهرستانهاست ، در نمایشگاه کتاب مشاهده می کنیم که عده زیادی از شهرهای دیگر به تهران می آیند و با تعداد کتابهای بسیار زیادی نمایشگاه را ترک می کنند و حتی عده ای چون فروشگاه های آنچنانی در شهرستان هایشان وجود ندارد برای دیدن پا به این شهر زلزله خیز ! می گذارند(اگر همان موقع زلزه شود چی !؟) رییس جمهور محترم اگر واقعا در عمل امکانات شهرستانها را بالا ببرند و به حد تهران برسانند ما خودمان حاضریم از روی کمربند زلزله پاشیم و بریم به شهرهای دیگر !

این شلوغی ها که مطمئنا به همین چهار دلیل ختم نمی شود و عوامل دیگر هم دخالت دارند باعث شده است چند روزی متروی تهران به وضعیت بسیار افتضاحی ! تبدیل شود ، مردمانی که مجبورند ساعتهایی به صورت چسبان! مسافتی را طی کنند و حتی در این بین دیده میشود که زنان نیز در کنار مردان له میشوند! و واقعا نمی دانم با این اوضاع فرهنگمان زیاد میشود یا کم ! و چه کسی این وسط سود می برد خدا می داند !

در کل با همه این اوصاف نمایشگاه کتاب فرصت خوبیست برای دوستی و آشتی با کتاب و بهتر است به جای آنکه سالانه چهل تا پنجاه و یا بیشتر خرج کردن برای کتاب ماهانه هزینه ای بین پنج تا ده هزار تومان برای کتاب های غیر درسی کنار بگذاریم و هم فرهنگ خودمان را بالا ببریم و هم کمک کنیم تا فرصتی فرهنگی خروجی های غیر فرهنگی ندهد ...

حاشیه ای در نمایشگاه کتاب !

من هم با وجود این نصایح الجوامع ! به نمایشگاه کتاب رفتم و صد در صد از مردمی به حساب می آیم که مطمئنا بار فرهنگی کشور را به دوش نمی کشند و صرف دیدن پا در این تماشاخانه می گذارند ، روزی که به نمایشگاه کتاب رفتم با تمام حاشیه های هر ساله اش (نبودن کتابهایی که نباید باشند!و همچنین ناشران!) نیست شدن انتشارات کاروان با تمام کتابهای زیبایش برایم درد بزرگی بود و اینکه کتابهای پائولو کوئیلیو با مترجمانی غیر از آرش حجازی فروخته میشدند غیر قابل باور بود ... از فروشنده پرسیدم مترجم کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم آقای حجازی نیست ؟ گفت آرش دیگه فروخته نمیشه ... گفتم چرا گفت دیگه اجازه فروش نمیدند ! حرفش را قورت داد گویی فکر کرد حرفش عامل فتنه است ! و توضیح داد کاروان منحل شد کتابهای آرش هم جمع شد ...

به این فکر کردم که مثلا اگر روزی افتخاری به کشوری خارجی برود و مثلا روند کارش تغییر کند در ایران موسیقی هایش جمع خواهد شد !!! در مورد خیلی ها این روند بوده و هست و امیدوارم آینده اینگونه نباشد ...

محسن خسروجردی چهارشنبه هفتم بهمن 1388
 

برنامه ی رو به فردا که جناب ضرغامی از آن به عنوان نود سیاسی یاد می کرد با گذشت تنها چند روز متوقف شد.

این برنامه پس از آنکه اعتراضات شدید عده ای اصلاح طلب و اصولگرا را به خود دید خط و مشی نویی به خود داد اما تغییرات اعمال شده برنامه را از سمت و سوی برنامه ای مناظره ای دور کرد و مسئولین تصمیم به قطع پخش آن گرفتند . 

در حالی که برنامه ی رو به فردا نتوانست فردا را به کمک دیدگاه های مختلف رقم بزند ، صدا و سیما برنامه ی دیروز امروز فردا را که نگاهی به گذشته دارد و به مناسبت دهه ی فجر تهیه شده است در حال پخش دارد . 

اما با وجود این اتفاقات جای امیدواریست که مدیران کشور به فکر ساخت چنین برنامه هایی می افتند و چه خوب بود که با اجرای صحیح عدالت برنامه ی رو به فردا ادامه پیدا می کرد . 

محسن خسروجردی دوشنبه پنجم بهمن 1388


محسن خسروجردی یکشنبه چهارم بهمن 1388

10 نامزد بهترین فیلم 2009

اتحاديه تهيه‌كنندگان سينمايي نام 10 فيلم نامزد شده خود ، براي كسب عنوان بهترين فيلم سال

 009 سينماي آمريكا را معرفی کرد .

در این فهرست که به گفته ی مارشل هرسکووتیس مدیر این اتحادیه بهترین فیلمهای سال گذشته در

 ن وجود دارند اسامی قابل توجهی چون آواتار آخرین ساخته ی جیمزکامرون بعد از 12 سال خالق

 تایتانیک که در صدر جدول قرار گرفته است و زقبای آن فیلم های گنجه درد (کاترین بیگلو) و بالا در

 آسمان ساخته جیس ریتمن قرار دارند .

فیلمهای تحسین شده ی دیگری چون پدرسوخته های لعنتی با بازی درخشان براد پیت  «يك تحصيل»

، «‌گرانبها» ، ‌انيميشن «بالا» ، «شكست ناپذير» ، «منطقه 9» ، «سفرهاي ستاره‌اي/ پيشتازان فضا»

 ديگر فيلم‌هاي منتخب اتحاديه هستند .   

به نظر می رسد آواتار با توجه به اقبال عمومی که در اکران داشته است بیشترین شانس را در این بین

 داشته باشد

 قبل از اکران آواتار رقابت تنها بر سر دو فیلم گنجه درد و بالا در آسمان بود .


 لازم به ذکر است ، آواتار در مراسم گلدن گلوب دو جایزه ی بهترین کارگردان و فیلم (در رشته ی درام )

 را نیز بدست آورده است .

جايزه اين اتحاديه كه به نام جايزه «ديويد سلزنيك» اهدا مي‌شود، در روز يكشنبه طي يك مراسم

 رسمي اعلام خواهد شد.


برداشتی از جام جم 

اسلایدر

دانلود فیلم